تبليغاتX
گرادیوا فانتزی پمپئی
  1

 گاهنامۀ هنر و مبارزه

برای نیوشا

روانشناس و روانکاو آینده

 

گرادیوا 

گرادیوا، فانتزی پمپئی

اثر

ویلهلم یانسن


ترجمه توسط حمید محوی

 

Wilheme JENSEN

Gradiva

Fantaisie pompéienne

Edition Gallimard. Collection FOLIO/ESSAIS

DER WAHN UND DIE TRÄUME IN W. JENSEN “GRADIVA” ۱۹۰۷

GRADIVA. EIN POMPEJANISHES PHANTASIESTÜCK ۱۹۰۳

 

 

پیشگفتار مترجم

 

در این وبلاگ  متن رمان «گرادیوا، فانتزی پمپئی» نوشتۀ ویلهلم یانسن به تاریخ 1903 که از متن فرانسه به فارسی ترجمه شده در اختیار شما قرار می گیرد. پیش گفتار ژان-برتراند پونتالیس و به همین ترتیب تحلیل فروید تحت عنوان « بررسی هذیان و رؤیا در گرادیوا نوشتۀ ویلهلم یانسن» در وبلاگ جداگانه ای منتشر خواهد شد.

از پیمان بخاطر بازخوانی و تصحیحات هوشمندانه اش سپاسگذاری می کنم.

گرادیوا

در آدرس زیر می توانید دیگر نسخه های نقش برجسته را مشاهده کنید که تصاویر محافظت شده ای هستند و  کپی کردن آنها امکان پذیر نبود. آدرس دوّم نیز نسخه ای ست که در کتاب اصلی به چاپ رسیده.

http://thm-a04.yimg.com/image/c94091674a8bc5c2

http://thm-a01.yimg.com/image/1035cb488fe273fa

حمید محوی

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت توسط ترجمه توسط حمید محوی

 

 

گرادیوا، فانتزی پمپئی 

اثر ویلهلم یانسن

ترجمه توسط حمید محوی

گرادیوا

۲

در بازدید از موزه های بزرگ، بین اشیاء قدیمی رم، نوبرت هانولد به کشف نقش برجسته  ای نائل می آید که به شکل فوق العاده ای او را شیفتۀ خود می سازد، به طوری که پس از باز گشت به آلمان، و وقتی که قالب گچی بسیار عالی آن را پیدا می کند، از شادی در پوست خود نمی گنجید.

چندین سال بود که آن را در محل خاصی روی دیوار اتاق کارش نصب کرده بود و در اطراف آن قفسه های کتاب دیده می شد. نقش برجسته را در جایی قرار داده بود که هنگام غروب، شعاع آفتاب برای مدت کوتاهی آن را روشن می کرد. اندازۀ نقش برجسته تقریبا یک سوم اصل آن بود، چهرۀ تمام قد زنی را نشان می داد که  در حال قدم برداشتن است، زنی که هنوز جوان به نظر می رسد و به تازگی دوران کودکی را پشت سر گذاشته ولی هنوز زن کاملی نیست: یک باکرۀ رمی، تقریبا بیست ساله.

 هیچ شباهتی به نقش برجسته هایی که معمولا از ونوس یا دیان و یا دیگر الهه  های المپ می بینیم نداشت، و نه حتی «پسیشه» یا «نمف». در او چیزی شبیه آدم های روزمره وجود داشت، بی آن که به روزمره گی قابل تقلیل باشد. در ظاهر جسمی او حالتی تقریبا عادی و روزمره احساس می شد ، به طوری که گویی هنرمند آن را بر اساس مشاهدۀ تجربی در خیابان و از روی مدل زنده در حال حرکت، به سرعت طراحی کرده و همان را در گل رس منعکس ساخته است. به نظر بلند قد و خوش اندام می رسد، گیسوانش در حالتی ملایم تقریبا به تمامی با رو سری چین دار پوشیده شده، صورتش اندکی کشیده و چیز خاصی که جلب توجه کند ندارد، و در هر صورت هنرمند نیز در پی چنین تأثیرگذاری هایی نبوده است، در ظرافت خطوط نقش برجسته نوعی متانت آرام و بی تفاوتی خاصی بیان شده، و به شکلی ست که گویی پرسوناژ به حوادثی که پیرامون او روی می دهد توجهی ندارد، چشمانش در آرامشی خاص مستقیم به جلو نگاه می کنند و دقت خاصی را می توان در نگاه او احساس کرد، گویی در افکار درونی غوطه ور شده است. زن جوان، به خاطر زیبایی تجسم یافته و اشکال موزون بود که بیننده را مجذوب می ساخت، او چیزی داشت که معمولا در مجسمه های قدیمی دیده نمی شود،  از همین رو ظرافت طبیعی و سادۀ دختر جوان این احساس را تداعی می کرد که گویی سرشار از زندگی ست. بی تردید چنین خصوصیتی از حرکتی برمی آمد که در آن بازنمایی شده بود. سر او کمی به جلو تمایل دارد و با دست چپ لباس بلندش را به طرف بالا جمع می کند و چین های کوچک آن از پشت گردن تا مچ پا گسترده است، به طوری که سندل هایی را که به پا دارد می توان مشاهده کرد. پای چپ به جلو گام برداشته و پای راست آماده است تا آن را دنبال کند و تنها انگشتان آن روی زمین تکیه دارند و پاشنۀ پا تقریبا به حالت عمودی ست. چنین حرکتی موجب احساس دوگانه ای بود : سبک وزنی آرام زنی که با گام های سریع راه می رود و در عین حال اطمینان خاطری که از حالت آرامش درونی او بر می آید. ظرافت خاص او نتیجۀ ترکیب حرکت پرواز گونۀ او بر فراز زمین و تکیۀ اطمینان بخش پاها بر آن بود.

به کجا رفته بوده است و به کجا می رود؟ در حقیقت، نوربرت هانولد دکتر در رشتۀ باستان شناسی و استاد دانشگاه بود، از نقطه نظر رشته ای که او تدریس می کرد، موضوع قابل توجهی در آن نمی یافت، و نمونۀ بارزی از هنرهای تجسمی عهد قدیم به شمار نمی آمد، در نهایت می توانست به عنوان اثری عادی و ریج در رم باستان مطرح باشد. با این وجود نمی توانست بگوید که به چه علتی این نقش برجسته تا این اندازه او را تحت تأثیر قرار داده است، تنها در یک مورد تردیدی نداشت، و آن هم این بود که چیزی در آن او را مجذوب خود ساخته، به طوری که تأثیرات حسی اولین نگاه به آن هنوز بدون هیچ تغییری دست نخورده در ضمیر باطن او باقی مانده بود. بر اساس ندایی درونی، نامی نیز برای این نقش برجسته انتخاب کرده بودید، و آن را گرادیوا می نامید، به معنای «فردی که به جلو گام برمی دارد» در واقع این کلمه لقبی بود که شعرای قدیمی مشخصا به مارس گرادیووس اتلاق می کردند، یعنی خدای جنگ و خدایی که به سوی نبرد می تازد، ولی با این وصف، برای نوبرت هانولد چنین اسمی بیش از همه با حرکت دختر جوان متناسب به نظر می رسید.

البته همان طور که در اصطلاحات زبان امروز رایج است، باید بگوییم بانوی جوان، زیرا به یقین او از طبقات پایین جامعه نیست، و قطعا باید دختر یکی از اشراف باشد، در هر صورت ظاهر او این فکر را به ذهن متبادر می سازد، و شاید هم که او دختر یکی از صاحب منصبان شهر باشد که در خدمت سرس، الهۀ گندم هستند، و او  نیز هم اکنون برای انجام کاری در حال رفتن به معبد این الهه است.

ولی در عین حال چیزی ذهن باستان شناس جوان را آشفته می کرد، برای او آزار دهنده بود که چنین دختری در شهری بزرگ و پر سر و صدا مثل رم زندگی می کرده است. وجود او، رفتار سرشار از متانت و آرامش درونی او، به عقیدۀ نوبرت هانولد، با محیط پر تحرک و پیچیدۀ شهرهای بزرگ که هیچ کس به دیگری توجهی نشان نمی دهد، مناسبتی نداشت، ولی با مکان های کم وسعت و کوچک تر که همه یک دیگر را می شناسند بیشتر هماهنگی داشت، در این صورت وقتی او از جایی عبور می کند، دیگران می توانند به مسیر او چشم بدوزند و حرکاتش را رصد کنند و  گویی که حادثه ای خارق العاده در شرف وقوع باشد، به کنار دستی خود بگویند : ببین گرادیوا... در حال رفتن است...- در این جا نوبرت نمی توانست نام فامیل حقیقی او را تصور کند و به زبان بیاورد - «دختر...، طرز گام برداشتن او میان تمام دختران شهر نمونه است، راه رفتن او واقعا تماشایی ست...» و گویی که تمام این حرفها را با گوش خودش شنیده باشد، با تمام وجود به آنها باور داشت و به این ترتیب فرضیۀ دیگری برایش مطرح شده بود که تقریبا برای او امر مسلم جلوه می کرد. طی سفرش به ایتالیا برای بررسی ویرانه، چند هفته در پمپئی مانده بود، و در بازگشت به آلمان به شکل ناگهانی به فکرش خطور کرده بود که روزی از روزها، دختری که روی نقش جسته بازنمایی شده، در جایی از آن شهر، روی سنگ های صاف و شگفت انگیزی که در حفاری ها کشف شده بوده، در معبری راه می رفته که در مواقع بارانی رفت و آمد از این سو به آن سوی خیابان را روی زمین خشک امکان پذیر می ساخته و حتی راهی را نیز برای وسایل نقلیۀ چرخدار آزاد می گذاشته است. او را به این شکل تصور می کرد که یکی از پاهایش شکاف بین دو سنگ را پیموده و پای دیگر می رود که آن را دنبال کند. در طول مدتی که او را به شکل خیالی در حال راه رفتن تصور می کند، در عین حال تمام اشیائی که از دور و از نزدیک او را احاطه کرده بودند در ذهنش نقش می بست. نوبرت هانولد با تکیه به دانش و اطلاعاتی که در دوران تحصیل و پژوهش های دائمی اش از جهان باستان بدست آورده بود،  دورنمای خیابان باستانی را در ذهنش باز آفرینی می کرد : دو ردیف از منازل و معابد و ایوان ها تا دور دست ها دیده می شدند . تاجران و صنعتکاران از هر سو جلب توجه می کردند، چادر ها، مراسم مذهبی، فروشگاه ها، کارگاه ها، دکان نوشابه فروشی، نانوایی که نان های پخته را روی پیشخوان کنار یک دیگر چیده، ردیف کوزه های گلی و وسایل خانگی که روی پیشخوانی از سنگ مرمر به نمایش گذاشته شده، در گوشه ای از خیابان زنی نشسته و در سبدی سبزیجات و میوه  جات می فروشد، و نیم دوجین گردوی درشت دیده می شود که نصف پوست آن را کنده تا عابران را برای خرید آنها تشویق کند، و  به آنها نشان دهد که این گردوها تا چه اندازه تازه و بدون لکه هستند.تصورات او را انباشته از رنگ های تند، و نماهای آمیخته به نقاشی های رنگارنگ، سر ستون های سرخ و زرد است، همه چیز می درخشد و در آفرینش خیالی او  تابش خیره کنندۀ نور، یکی از نیم روزهای عهد عطیق را منعکس می سازد. کمی دورتر به طرف پائین روی سکوئی مجسمه ای به سفید درخشانی دیده می شود، و در فراسوی همۀ این ها، در دور دست و در پشت جداره ای از امواج لرزان هوای سوزان، کوه وزوو سر به آسمان کشیده و هنوز مثل امروز مخروطی شکل نیست و زمین آن نیز نه خشک و بایر است و نه قهوه ای رنگ، بلکه تا آخرین سر حدات و آخرین پستی و بلندی هایش پوشیده از گیاهان سبز و تازه و درخشنده است. در خیابان رفت و آمد معدودی دیده می شد و تنها چند نفر در پناه سایه ها در حال رفت و آمد بودند، کورۀ ظهر تابستان موج رفت و آمد ساعات دیگر را از حرکت بازداشته بود.در میان همۀ این ها گرادیوا روی سنگ فرش پیاده رو گام برمی داشت، می رفت و دور می شد، و بی آن که بداند، در مسیر خود مارمولک راه راه طلایی و سبز رنگی مدتی با تردید به او خیره شده بود. گرادیوا بی آن که بداند با نزدیک شدن گام هایش، مارمولک را به لای صخره ها فراری داد.

مقابل او روی آخرین قطعۀ سنگ فرش پیاده رو مارمولک بزرگی به رنگ طلایی و سبز بی حرکت زیر آفتاب آرمیده بود، ولی با نزدیک شدن قدمهایی که به طرف او می آمد، خودش را به طرف پائین پیاده رو انداخت و میان سنگ فرش های سفید و خیره کننده خزید.

به این ترتیب بود که جهان اشیاء در مقابل دیدگان نوبرت هانولد دوباره جان تازه ای می گرفت، تنها از فرط تماشای دائمی چهرۀ این دختر زیبا، فرضیۀ جدیدی به تدریج برایش مطرح شده بود. هر چه بیشتر به او نگاه می کرد، بیشتر به نظرش می رسید که خطوط چهرۀ او یونانی است و نه رمی و نه حتی لاتین. تا جایی که به تدریج برایش محرز شد که اجداد او باید یونانی بوده باشند.

این نظریه به اندازۀ کافی برای او قابل توجیه بود زیرا که در عهد قدیم تمام ایتالیای جنوبی تحت تصرف یونان بود، و به این ترتیب و بر شالودۀ چنین براهینی بود که تصاویر هیجان انگیز و دلپذیری در صحنۀ تصورات او به نمایش در می آمد. و نتیجه گرفته بود که پس در این صورت، این دختر جوان به زبان یونانی با والدینش حرف می زده و حتما در چشمۀ فرهنگ یونانی سیراب شده بوده و رشد کرده است. با نگاهی عمیق تر، حالت چهره می توانست این نظریه را تأیید کند: بدون شک در پشت این فقدان تکبر، نوعی ظرافت طبع موشکافانه ای نهفته است. با این وجود، چنین فرض هایی نمی توانست کنجکاوی باستانشناس جوان را در مورد این نقش برجستۀ کوچک توجیه کند و نوربرت خودش به چنین موضوعی آگاه بود و می دانست که باید چیز دیگری وجود داشته باشد که او را با چنین اصرار عمیقی به کاوش واداشته است و حدس می زد که احتمالا باید در رابطه با رشتۀ تحصیلی اش باشد. او فکر می کرد که باید رفتاری منتقدانه در پیش گیرد تا به نیّت هنرمند در رابطه با مفهوم منش و رفتار گرادیوا پی ببرد، او می خواست بداند که آیا مجسمه بر اساس واقعیت بازنمایی شده است و یا نه؟ در این مورد نمی توانست به پاسخ روشنی برسد و کلکسیون خود او هر چند که غنی و انباشته از مدل های تجسمی باستانی بود، ولی در این مورد خاص نمی توانست روی آنها حساب کند. موقعیت عمودی پای راست به نظرش اغراق آمیز می رسید. در تمام آزمایشاتی که خودش انجام داده بود، حرکت پایی که در پشت می ماند، به عبارت ریاضی، در وضعیتی با این سرعت تطبیق نمی کرد، زیرا وقتی در لحظۀ برداشتن گام به جلو، حرکتش را متوقف می کرد، پای او در تماس با سطح زمین تنها نصف زاویۀ قائمه را تشکیل می داد، در مکانیسم طبیعی گام نیز به همین شکل صورت می گرفت، به این علت که مؤثرترین شکل کارکردی آن است. یک بار از حضور کالبد شناس جوانی که از آشنایان دوستانش استفاده کرده و همین موضوع را از او پرسیده بوده، ولی او نیز نتوانسته بود پاسخ صریحی ارائه دهد، زیرا هرگز در چنین مسیری تحقیق نکرده بود. این دوست نیز پس از آزمایشات متعدد روی خودش، به نتیجه ای مشابه به نوبرت هانولد رسیده بود، ولی نمی توانست بگوید که آیا تفاوتی بین شیوۀ راه رفتن زنان و مردان وجود دارد و پاسخی برای این پرسش نیز بدست نیامد. با این وجود، گفت و گوی آنها چندان هم بی حاصل نبود : زیرا نوبرت هانولد پی برده بود که از این پس خودش می تواند بر اساس مشاهدات عینی مسئله را روشن کند. چنین راه حلی البته او را مجبور می ساخت که به کاری دست بزند که کاملا با آن بیگانه بود، به این معنا که تا کنون جنس زن برای او مفهومی بود که تنها از سنگ مرر یا برنز می توانست استخراج شود، و هرگز کم ترین توجهی به الگوهای زنده و معاصر آن نداشت. ولی نیاز به دانستن او را چنان در تب علم غرق کرده بود که تماما خود را وقف پژوهشی منحصر به فرد می کرد که در ضرورت آن تردیدی به خود راه نمی داد. البته چنین کاری در شهر بزرگی که جمعیت دائما در حال رفت و آمد هستند، خالی از مشکل نبود و بهترین راه حل برای او می توانست جستجوی خیابان های کم رفت و آمد باشد. مشکل دیگری که برایش مطرح شده بود، دامن های بلند خانم ها بود که مشاهدۀ طرز راه رفتن آنها را دچار اختلال می کرد، تنها خدمتکاران بودند که دامن های کوتاه می پوشیدند، و در این مورد هم شرط این بود که کفش های ضخیم به پا نمی داشتند، و در هر صورت نمی توانستند نمونه های مناسبی برای او باشند و مشکلی را حل کنند. با این وجود، چه در هوای آفتابی و چه در هوای بارانی با پا فشاری به تجسس خود ادامه می داد، و حتی در این پندار بود که در هوای بارانی زودتر به نتیجه خواهد رسید، زیرا در چنین مواقعی خانم ها مجبور خواهند بود که پائین دامنشان را بالا بزنند. ولی مشاهدات علمی او و نگاه خیره به پاهای عابرین، بسیاری را حیرت زده ساخته و موجب عکس العمل های منفی از جانب آنها بود که رفتار او را گستاخانه و حتی بی ادبانه تلقی می کردند. ولی از آن جایی که جوان پر جذبه ای بود، یکی دو بار، بر عکس همیشه، چشم هایی او را تشویق کرده بودند ولی متوجه آن چشم ها نشده بود. به تدریج در اثر پافشاری در مشاهداتش، مقادیر زیادی یادداشت در مورد شیوه های مختلف راه رفتن جمع آوری کرده بود. برخی از آنها به آرامی راه می رفتند، برخی دیگر به سرعت، این یکی به سنگینی و آن دیگری به سبک بالی، خیلی ها کف پایشان را کاملا روی سطح زمین می کشیدند، عده ای معدودی به شکل مورب و ظریفی گام هایشان را بر می داشتند. ولی هیچ کدام از آنها مثل گرادیوا راه نمی رفتند. از این که در ارزیابی های باستان شناسانه اش در مورد نقش برجسته، دچار اشتباه نشده است، از خوشحالی در پوست نمی گنجید. ولی از طرف دیگر، در مجموع، مشاهداتش موجب احساس یأس و ناامیدی در او شده بود، زیرا اگر موقعیت عمودی پا تحسین او را بر انگیخته بود، ولی تأسف او به این علت بود که چنین پدیده ای تنها زائیدۀ تخیل و فانتزی مجسمه ساز بوده و نمی تواند با واقعیت زندگی انطباق پیدا کند. کمی پس از این پژو هش های تجربی و دست یابی به چنین نتایجی، شبی خواب هولناکی می بیند که او را سخت دچار افسردگی می کند. خواب می بیند که روز 24 اوت 79 او در شهر پمپئی ست، یعنی دقیقا روزی که طغیان عظیم کوه آتش فشان وزوو به وقوع می پیوندد. دود غلیظی آسمان را پوشانده و شهر به نابودی محکوم شده است. تنها پاره هایی که از دهانۀ آتش فشان بر می خواست می توانست اینجا و آن جا اشکالی را در گدازه های سرخ خون فام قابل رؤیت سازد هدایت، تمام ساکنین شهر، افراد پراکنده و یا در گروه های مختلف، خودشان را باخته بودند و سرگردان در وحشتی بی سابقه، تنها راه نجات را در فرار می دیدند. زیر باران خاکستر روی نوبرت هانولد نیز سنگ های آتش فشانی فرود می آمد، ولی همان طور که همیشه چنین معجزاتی تنها در عالم خواب و رؤیا می تواند به وقوع بپیوندد، او را زخمی نمی کردند، و گازهای سمّی و بخار گوگرد مرگ اسا نیز عمل تنفسی او را مختل نمی ساخت. در حاشیۀ بازار در نزدیکی معبد ژوپیتر ایستاه بود که ناگهان در فاصلۀ اندکی، برای لحظه ای کوتاه، گرادیوایش را می بیند : تا کنون در این باره فکر نکرده بود که او بتواند در چنین مکانی حضور داشته باشد، ولی در این لحظه به شکل ناگهانی و گویی که چنین موضوعی کاملا طبیعی و عادی به نظر می رسد، پی برد که گرادیوا اهل پمپئی بوده و این جا زادگاه اوست، و در این که خود او نیز هم عصر این دختر جوان بوده است تردیدی نداشت. در اولین نگاه او را باز می شناسد، او با تمام ظرافت های نقش برجسته در برابرش ظاهر شده بود، و حتی حرکت پاهای او کاملا با آن مطابقت می کرد. در اعماق وجودش گرادیوا ضرب المثلی قدیمی «شتاب به ملایمت» را برای او تداعی می کرد. اکنون، هم اوست که آرام و سبک بال به روی سنگ فرش بازار، با متانتی فوق العاده و بی تفاوت در مقابل جهان بیرونی، که وجه تمایز او بود، به سوی معبد آپولون گام برمی داشت. گرادیوای او کاملا جذب افکار درونی خودش بود و این گونه به نظر می رسید که هنوز از مصیبتی که بر سر شهر فرود می آید، بی خبر است. خود او نیز برای چند لحظه حادثۀ دهشتناک را فراموش می کند. دراین لحظه احساس ناامیدی او را فرا می گیرد و تصور می کند که واقعیت زندۀ گرادیوا به زودی نیست و ناپدید خواهد شد. سعی کرده بود او را تا جایی که می تواند به دقّت در روحش حک کند. ناگهان این فکر به ذهنش خطور کرد که اگر او به سرعت خودش را نجات ندهد، قربانی فاجعه ای خواهد شد که تمام شهر را محکوم به نابودی کرده است. با وحشتی که از چنین حادثه ای تمام وجودش را فرا گرفته بود، برای هشدار دادن به او، فریادی از دهانش برخاست. گرادیوا صدای فریاد او را می شنود، سرش را به سوی او بر می گرداند، به طوری که نوبرت هانولد برای یک لحظۀ فانی می تواند تمام چهرۀ گرادیوا را ببیند. ولی گویی که او چیزی از این اخطار درنیافته است، بی آن که به او توجهی نشان دهد، هم چنان به راهش ادامه می دهد. ولی در این لحظه رنگ از چهره اش می پرد و گویی به سنگ مرمر مبدل شده است. او تا ایوان معبد پیش رفت و وقتی به آنجا رسید، بین دو ستون روی یکی از پله ها نشست و همانجا به آرامی سرش را تکیه داد. بارش پیاپی خوشه های سنگ آتش فشانی، موجب پردۀ ضخیمی از گرد و غبار و دود  شدند که رؤیت هر چیزی را ناممکن می ساخت، فورا به طرف او دوید و راه به سوی مکانی گشود که در آن جا او از افق دیدش خارج شده بود. گرادیوا آنجا خوابیده بود، روی پله ای پهن و بخشی از لبۀ شیروانی او را محافظت می کرد. گویی به قصد خوابیدن آنجا آرمیده است، ولی از این پس دیگر نفس نمی کشد، ظاهرا به علت بخار گوگرد راه تنفسی او برای همیشه بسته شده است. پرتو سرخ فامی از وزوو طغیان زده فرو ریخت و مژگان بستۀ او را که کاملا به مجسمۀ زیبای سنگی شباهت داشت، به لرزه در آورد : هیچ اضطرابی و  هیچ انقباضی از درد، خطوط چهرۀ او را مختل نمی کردند و تنها بی اعتنایی سحر آمیزی را منعکس می ساختند که از تسلیم به سرنوشت اجتناب ناپذیر سخن می گفت.

جریان باد بارانی از خاکستر آتش فشانی را به طرف معبد پرتاب کرد، به طوری که خیلی سریع خطوط چهرۀ او را محو ساخت، و قشری از خاکستر روی او را پوشاند، سپس تابش صورت او کاملا به خاموشی گرایید، بزودی خاکستر همچون برف زمستانی در سرزمین های شمالی، تمام تن او را زیر قشری ضخیم مدفون می کند. و اگر ستون های معبد آپولون هنوز پیداست، ولی تا نیمه از خاکستر پوشیده شده اند.

وقتی نوربرت هانولد از خواب بیدار شد، صدای فریادهای در هم و برهم مردم پمپئی که در پی نجات خود بودند و صدای غرش امواج دریا که بر صخره های ساحلی فرود می آمدند، هنوز در گوش او طنین می انداخت. بعد به خود آمد : آفتاب نواری از نور طلایی رنگ به روی تخت خواب او افکنده بود، یکی از صبح های ماه آوریل بود و از بیرون سر و صداهای در هم بر همی که در شهرهای بزرگ، اموردی عادی به نظر می رسند، فریاد فروشندگان، حرکت وسایل نقلیه در آپارتمان او را شنیده می شد. با این وجود، با چشمان باز آن چه را که در رؤیا دیده بود با دقّت تمام به یاد می آورد، تصاویر همچنان در بازنمایی های درونی او اصرار می ورزیدند، و می بایستی مدتی سپری شود تا او از این حالت دوگانگی، و از این احساساتی که هنوز تسلطی بر آنها نداشت، خود را رها سازد. زیرا آن چه را که در طول شب و در عالم خواب دیده بوده، حقیقت واقعی نداشته است و گذار او به سواحل خلیج ناپل و مشاهدۀ مصیبتی که تقریبا در دو هزار سال پیش از این روی داده، رؤیایی بیش نبوده است. از این حالت زمانی بیرون آمد که لباسش را پوشیده بود، بی آن که واقعا و کاملا موفق شده باشد، روح منتقداته اش را دربارۀ آن چه در خواب دیده بود، بسیج کرد تا خصوصا از این نظریه که گرادیوا در پمپئی به سر می برده و مثل دیگران در سال 79 مدفون شده است، فاصله بگیرد. ولی بر عکس آن چه می توان از چنین تلاشی انتظار داشت، نوبرت هانولد نه تنها اولین فرضیه اش را ثابت شده می پندارد، بلکه تا جایی تحت تأثیر قرار می گیرد که به یقین پیدا می کند، و حتی نتیجه می گیرد که «پس دومین فرضیه نیز معتبر است». در اتاق کارش با اندوهی عمیق به نقش برجسته نگاه می کرد که از این پس برای او مفهوم تازه ای پیدا کرده بود. به تعبیری خاص می توانست بگوید که قصدیت هنرمند در آفرینش چنین  اثری، چنین بوده است که برای آیندگان یادمانی بر جا گذارد تا فردی را تجسم بخشد که گویی خیلی زود باید زندگی را ترک گوید. وقتی با هوشیاری و دقّت به نقش برجسته نگاه کرد، احساسی درونی او را فرا گرفت و دیگر هیچ تردیدی برایش باقی نمامد که او با همان متانتی که در رؤیا دیده بود، براستی برای مردن به خواب رفته بوده است.ضرب المثل قدیمی هست که می گوید «مقرب ترین به خدایان، آنهایی هستند که در اوان جوانی از زمین ربوده می شوند.»


+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت توسط ترجمه توسط حمید محوی |

gradiva-fp

 

گرادیوا

 

گرادیوا

۳

نوربرت پیش از آن که فوکل خود را دور گردنش ببندد، با لباس سبک خانگی، و در حالی که دمپایی به پاداشت، به پنجره تکیه داده بود و بیرون را نگاه می کرد. سرانجام بهار در کشورهای شمالی فرا رسیده بود که ترجمان آن بر فراز بناهای سنگی شهر او  به آسمانی آبی و هوایی با طراوت و ملایم خلاصه می شد. با این وجود، بهار گویی حسی تردید آمیز و مشوش کننده به همراه خود داشت، چیزی شبیه به میل رفتن در جستجوی سرزمین های دور دست آفتابی با گیاهان سبز عطر طبیعتی ناب و آواز پرندگان و چیزی از تمامی این ها، هم چون موجی در باد تا اینجا می رسید. زنان فروشنده در بازار سبدهای گل صحرایی را در خیابان به شکل پراکنده چیده بودند، و از پنجره ای گشوده صدای آواز یک قناری در قفس شنیده می شود. قناری کوچک بیچاره، ترحم نوربرت را برانگیخته و تحت تأثیر نت های شفافی که در آواز او شنیده می شد، یاد حسرت آمیز آزادی و سرزمین های دیگر را در نوبرت هانولد بیدار می کرد. ولی افکار باستان شناس جوان چندان در این عوالم متمرکز نشد، زیرا مسئلۀ دیگری ذهنش را به خود واداشته بود. به یاد آورد که در خواب، طرز راه رفتن گرادیوا را ندیده بوده است، و این پرسش برایش مطرح شده بود که آیا او مثل تصویر بازنمایی شده در نقش برجسته راه می رفته است یا نه. در هر صورت طرز راه رفتن او شباهتی به طرز راه رفتن زن های امروزی نداشت. از دیدگاه او، این موضوعی به حساب می آمد که حتما باید یادداشت می کرد، چرا که کنجکاوی علمی او روی همین نکته متمرکز شده بود. از طرف دیگر، همین موضوع آشفتگی او را،  وقتی گرادیوا به آن شکلی که زندگی خودش را به مخاطره انداخته بود، به روشنی توضیح می داد. سعی کرد طرز راه رفتن او را به یاد بیاورد، ولی به نتیجه نرسید. ناگهان احساس غریبی به او دست داد، ولی نمی توانست تعریفی برای آن بیاید، که این احساس از کجا می آید. ولی لحظه ای بعد بخودش آمد، از بالا به خیابان نگاه می کرد، زنی پشت به زاویۀ دید نوربرت در حال رفتن بود، از ظاهر لباسش این طور به نظر می رسید که باید بانوی جوانی باشد که به سبک بالی و نرمی دور می شود. بانوی جوان با دست چپ دامن بلندش را گرفته بود، به طوری که مچ پایش را آشکار می کرد، چنین صحنه ای این فکر را به ذهن نوبرت متبادر می سازد که گویی در حرکت گام او، کف پایی که در پشت قرار داشته، در یک لحظه روی انگشتان پا و در رابطه با سطح زمین به حالت عمودی درآمده بوده است.ولی از آن جایی که از بالا و فاصلۀ دور صحنه را دیده بود، نمی توانست به آن چه به نظرش رسیده، یقین حاصل کند.

بی آن که بفهمد ناگهان خود را وسط خیابان می بیند. با سرعت برق مثل پسر بچه ها روی نرده های حائل پله ها سر خورده بود، و آن جا، در پائین، میان وسایل نقلیه، گاری ها و عابران می دوید. همه با تعجب به او نگاه می کردند و خیلی از آنها با لحن کمابیش مسخره آمیزی  چیزهایی می گفتند. ولی او حتی نمی توانست حدس بزند که مخاطب چنین نگاه ها و زمزمه هایی، خود او ست. در خیابان نگاهش در جستجوی بانوی جوان بود، و حتی تصور می کرد که او را از روی لباسش و از دهها متر جلوتر دیده است. و گویا که بالاتنۀ او را دیده بوده، زیرا به علت کثرت جمعیت نیم تنۀ او و خصوصا پاهای او قابل رؤیت نبودند. ناگهان، پیر زن چاقی که سبزی می فروخت، آستین او را گرفت و با طعنه به او گفت : «به مامان بگو ببینم، دیشب مثل این که یک کمی زیادی آب نارگیل سرکشیدی که حالا وسط خیابون دنبال تخت خوابت می گردی؟ بهتره زودتر به خونه برگردی و اوّل خودتو یک کمی تو آینه نگاه کنی!»

از انفجار خندۀ عمومی متوجه شد که با لباس مناسبی در محل عمومی حضور پیدا نکرده است و دریافت که بی اختیار و با شتاب از خانه اش بیرون آمده. خشکش زده بود، زیرا خیلی به ظاهر آراسته اهمیت می داد، جستجویش را رها کرد و به سرعت به آپارتمانش برگشت. بی شک او از رؤیایی برمی خاست که حواس او را کمی مخدوش ساخته و به بازی گرفته بود، چنین توهماتی باز هم عمیق تر  بود، زیرا وقتی صدای خندۀ تمسخر آمیزی که از اطراف به گوش او رسیده بود، به نظرش رسید که آن بانوی جوان برای لحظه ای سرش را برگردانده بوده، و فکر کرده بود که این صورت را را پیش از این در جایی دیده بوده است و در هر صورت صورت او برایش نا آشنا نبود : گویی چهرۀ گرادیوا از فضای دیگری به او نگریسته است. اگر چه این نظریه را در عالم درونی اش زمزمه می کرد، ولی شهامت باورکردن به چنین واقعۀ عجیب و غریبی را نداشت.

پروفسور نوربرت هانولد در موقعیت بسیار مناسبی زندگی می کرد و به دلیل امکانات مادّی قابل توجهی که در اختیار داشت، در آزادی کامل طرح و برنامه هایش را پیش می برد، و اگر طرح تازه و فکر فانتزی به ذهنش خطور می کرد، تنها خود او بود که  بدون نیاز به هیچ مقام دیگری، می توانست ضرورت اجرایی آن را تصویب کند.

 از این روی او با آن قناری که تنها حق چهچه زدن داشت، بی آن که آرزوی طبیعی اش برای خروج از قفس و پرواز به سوی سرزمین های آفتابی برآورده شود، تفاوت داشت. ولی با این حال، باستان شناس جوان در برخی موارد با این پرنده نقطۀ مشترک پیدا می کرد. به دنیا نیامده بود تا در آزادی طبیعی رشد کند، بلکه از بدو تولد میله هایی او را احاطه کرده بودند که از جنس سنّت خانوادگی، تربیت و آموزش روحی و روانی خاصی بود. از همان اوان کودکی در دایرۀ خانوادگی کمترین تردیدی روی این موضوع وجود نداشت که : نوربرت به عنوان تنها پسر خانواده، برای ارتقاء نام پدر باید حرفۀ او را در پیش گیرد. پدر او استاد دانشگاه و متخصص عهد باستان بود، و بر این اساس تحقق بخشیدن به چنین آینده ای را وظیفۀ طبیعی خود می دانست. حتی پس از فوت نابهنگام والدینش به این اصل وفادار باقی ماند. او در سفری اجباری به ایتالیا جهت شرکت در امتحانات فرهنگ کلاسیک، که برای او به شکل بارزی موفقیت آمیز بود، برای دیدن اصل بسیاری از شاهکارهای عهد باستان استفاده کرد که تا آن روز تنها با بدل های آن آشنایی داشت. برای ارتقاء فرهنگی اش، هیچ کاری را بهتر از دیدن مجموعه های هنری رم، فلورانس و ناپل نمی دانست و بخودش می بالید که از چنین فرصتی برای سیاحت علمی استفاده کرده است.

در بازگشت از سفرش، احساس رضایت خاطر عمیقی به او دست داده بود و در این اندیشه سیر می کرد که در رابطه با اطلاعات جدید به دست آورده، کارشناسی اش را توسعه دهد. خارج از اشیائی که به گذشته های دور تعلق داشتند، این که اکنونی و زمان حاضری بتواند وجود داشته باشد، موضوعی بود که درک آن بیش از همه برای او مشکل به نظر می رسید. از دیدگاه او سنگ مرمر و برنز ماده های بی جانی نبودند، بلکه به طریق اولی تنها واقعیت زنده ای به حساب می آمدند که بیان کمال مطلوب ها و ارزش های انسانی را ممکن می ساختند، و بشریت از طریق آنها به بیان ذاتی خود نائل آمده بود. با چنین بینشی در رابطه با مفهوم و جایگاه آثار هنری باستانی، دیوارهای آپارتمان نوربرت هانولد از قفسه های کتاب و الگوهای بدلی آثار هنری انباشته بود. در نتیجه خود را از روابط دیگر بی نیاز احساس می کرد و معاشرت با دیگران را نیز اتلاف وقت می پنداشت. و وقتی ضروری ایجاب می کرد که به دیدار کسی برود، بر خلاف میل باطنی اش این کار را انجام می داد و یا وقتی به دلایل رعایت سنت های خانوادگی در مجالس مهمانی شرکت می کرد، توجهی به اطرافیان نشان نمی داد، و همه از عادات او مطلع بودند. همیشه پس از صرف غذا بهانه ای می تراشید و مجلس را ترک می کرد، و حتی اگر در فردای آن شب مهمانی به یکی از افرادی که در آنجا حضور داشته مواجه می شد، بدون سلام و احوال پرسی از کنار او عبور می کرد. در نتیجه او شهرت خوبی نداشت، و به او با چشم تردید نگاه می کردند، بخصوص نزد دخترهای جوان، زیرا در مجالس مهمانی حتی بر حسب اتفاق چند کلمه ای با یکی از آنها رد و بدل می کرد، اگر آن دختر را در جای دیگری می دید، می توانست کاملا به شکلی رفتار کند که گویی هرگز او را ندیده و چهرۀ او کاملا برایش ناآشناست. احتمالا شاید باستانشناسی رشتۀ عجیب و غریبی به نظر رسد، و خصوصا در ارتباط با شخصیت نوبرت هانولد مخلوط عجیب و غریبی به وجود آورد، در هر صورت این موضوع خیلی دور از جذبه هایی ست که معمولا توجه نسل جوان را به خود جلب می کند و موجب شادی و لذّت زندگی نزد آنان می گردد. ولی شاید طبیعت به هدف خیری، برای جبران این کاستی، در خون او چیزی به جریان انداخته بود که هیچ ارتباطی با علم نداشت و خود او نیز از آن بی اطلاع بود، این چیز یا عامل خیر همان تخیل فوق العاده فعال و زنده ای بود که نه تنها در رؤیاهای او در خواب تجلی پیدا می کرد، بلکه حتی در بیداری نیز در ذهن و روح او جریان داشت، و همین خصوصیت بود که به او اجازه نمی داد که تحقیقاتش را بر اساس روش های عینی و خدشه ناپذیر علمی به پیش ببرد.

از این خصوصیت طبیعی می توانیم به شباهت دیگری بین نوربرت و آن قناری اشاره کنیم. قناری در قفس به دنیا آمده بود و هیچ تجربه ای از جهان خارج از این میله هایی که او را محبوس کرده بود نداشت، ولی با این حال به شکل درون ذاتی احساس می کرد که چیزی کم دارد، و حنجره اش را برای بیان همین چیز مبهم و ناشناخته به کار می گرفت و چهچه می زد. به این ترتیب بود که نوبرت هانولد او را درک می کرد. به همین علت بود که در بازگشت به اتاقش دوباره به پنجره تکیه داد، قناری دوباره آواز شکایت آمیزیش را از سر گرفته بود، در همین موقع او خود را طعمۀ احساسی مبهم دید که هنوز تعریفی برای آن نداشت و نمی توانست کلمه ای برای آن پیدا کند. هر چه به این موضوع فکر کرد به نتیجه نرسید.

هوای ملایم و آرام بخش بهاری، پرتوهای خورشیدی، نسیم عطرآگینی که از دور دست ها به مشام او می رسید، احساسی مبهم او را فرا گرفته بود و با خود زمزمه می کرد که گویی او نیز مثل آن پرنده در پشت میله های قفس محبوس شده است. ولی لحظه ای بعد فکر تسکین بخشی به ذهنش راه یافت و نتیجه گرفت که موقعیت او به مراتب از موقعیت قناری بهتر است، زیرا او بالهایی دارد که هیچ عاملی نمی تواند مانع پرواز او شود و هر گاه که بخواهد به هر کجا که بخواهد می تواند بال بگشاید.

تصور چنین موقعیتی برای او مزیتی امیدوار کننده به نظر می رسید، بعد خوب فکر کرد و نتیجه گرفت که او حتی می تواند خیلی دورتر برود. نوربرت به زمانی بیش تر از این نیاز نداشت تا سفر بهاری اش را برنامه ریزی کند. یعنی برنامه ای که می توانست همان روز فورا به اجرا گذارد. چمدان کوچکی را آماده کرد، و در اوایل شب با افسوس و با آخرین نگاه به نقش برجسته با گرادیوا وداع گفت که در آخرین پرتوهای خورشید غرق شده بود و این طور به نظر می رسید که با سرعتی بی سابقه تر از همیشه سنگ فرش نامرئی را با گام هایش در هم می نوردد. سپس قطار سریع السیر شب را گرفت که به طرف جنوب می رفت. اگر چه انگیزۀ چنین سفری که به شکل کاملا غیر قابل پیشبینی و از روی تصمیمی آنی انجام گرفته بود، برایش روشن نبود، ولی پس از کمی تأمل در این باره، به این نتیجه رسید که در هر صورت می تواند از این فرصت طلایی برای پژوهش های علمی اش استفاده کند. و یادش آمد که برخی از مسائل مهم در رابطه با چند مجسمۀ رمی برایش مطرح شده بوده که هنوز پاسخ مناسبی برای آنها پیدا نکرده، به همین علت با قطار به مدت یک روز و نیم بدون توقف به آنجا خواهد رفت. به ندرت افرادی پیدا می شوند که در فصل بهار بخاطر زیبایی های طبیعت از آلمان به ایتالیا مسافرت کنند، خصوصا وقتی که جوان و ثروتمند و مستقل هستند، و وقتی این سه امتیاز رادر اختیار دارند، به چنین زیبایی هایی توجهی نشان نمی دهند. خصوصا، متأسفانه غالبا به این شکل اتفاق می افتد، که وقتی دو نفری برای ماه عسل مسافرت می کنند از مقابل هر چیزی با چشمان شگفت زده و آغشته به تحسین عبور می کنند، و در باز گشت به خانۀ خودشان تحفه ای به همراه نمی آورند، به طوری که اگر به چنین مسافرتی نمی رفتند، همین تجربیات حسی و اکتشافات را می توانستند در محل زنگی خودشان نیز بدست آورند. این نوع مسافرت ها برای ماه عسل هر ساله در بهار خلاف جهت پرندگان مهاجر به وقوع می پیوندد که بر فراز گردنه های آلپ به پرواز در می آیند. به این ترتیب، در تمام طول سفر در قطار، نوبرت هانولد به محاصرۀ بال زدن ها و آوازهای عاشقانۀ کبوترها در کفتر خانه درآمده بود، و برای نخستین بار در زندگی اش، بر حسب اتفاق، بی آن که راه گریزی داشته باشد، و بهانه ای برای ترک مجلس پیدا کند، مجبور بود آدمهایی را ببیند و بشنود که در اطراف او بودند. از حرف زدن آنها معلوم بود که آلمانی هستند، ولی به صرف هم وطن بودن با آنها نمی توانست موجب افتخار و یا امتیتز خاصی برای او باشد، و حتی بر عکس احساس کمابیش منفی را در او بیدار می کرد، چه این که فضیلت او تا کنون در این حد بوده است که هر چه کمتر به نوع جانداری به نام «همو ساپین» (1) طبق جدول بندی کارل وون لینه (2) توجهی نشان دهد. و برای نخستین بار بود که نمونه هایی از مادینه های نوعی را مشاهده می کرد که بدون شک تحت تأثیر غریزۀ جنسی با نرها هم راه شده بودند، ولی نمی توانست دریابد که آمیزش این زوج ها بر اساس چه انگیزه ای تحقق یافته است، شاخص گزینش آنها برای او به معمایی لاینحل تبدیل شده بود و نمی توانست دریابد که چرا این زن آن مرد را انتخاب کرده و آن مرد این زن را برگزیده است.  هر بار که سرش را بلند می کرد به شکل اجتناب ناپذیری چشمش به یکی از این زنها می افتاد ولی در میان تمام آنها حتی یک نفر هم نبود که بتواند بخاطر زیبایی ظاهری و یا به علت غنای حسی و باطنی نظر او را جلب کند. بدون شک در جدول مرجع او باید بخشی از قلم افتاده باشد و به همین علت نمی تواند آنها را تشخیص دهد : و واقعا مقایسۀ جنس زن معاصر با آثار هنری و زیبای عهد عتیق مناسبتی پیدا نمی کرد، و با این حال به شکل مبهمی احساس می کرد که مسئولیت چنین فقدانی از نقطه نظر فنی به عهدۀ او نیست، و واقعا در تمام این اندام ها نقصی وجود دارد، یعنی کمبودی که می توانست جبران شود و حتی  در زندگی عادی و روزمره وجود داشته باشد. ولی این فقدان بی آن که نامی پیدا کند به شکل حدس و گمانی ابهام آمیز در افکار او باقی ماند. به این ترتیب در طی ساعت ها در عالم درونی خود غرق شده بود و به رفتارهای عجیب و غریب نوع بشر فکر می کرد، و سرانجام به این نتیجه رسید که بین تمام دیوانگی های نوع بشر، مطمئنا ازدواج یکی از مهمترین آنها ست و علاوه براین با سفر نامعقولشان به ایتالیا، پالم طلایی حماقت را از آن خود می سازد. سپس آن قناری را که در اسارت خود رها کرده بود به یاد آورد، زیرا او نیز خود را در قفس احساس می کرد، که به این شکل به محاصرۀ چهرۀ زوج های جوان در آمده بود که به همان اندازه سرشار از شادی بودند که در عالم پوچی و ناآگاهی سیر می کردند، و نگاه او می بایستی تا رسیدن به گریزگاهی که پنجرۀ قطار بود از روی آنها عبور کند. چنین احساسات گنگی شاید در همین جا بود که چیزهایی که از بیرون از برابر چشمان او عبور می کردند، نسبت به چند سال پیش که آنها را دیده بود، تأثیرات حسی دیگری بر او داشتند. برگ های درختان زیتون با انعکاس نقره فامشان، درخشنده تر به نظر می رسیدند، درختان سرو و کاج که این جا و آن جا به شکل پراکنده سر به فلک کشیده بودند تصویر منحصر به فرد و زیبایی را ترسیم می کردند، دهکده هایی که در افق روی مناطق کوهستانی دیده می شدند، جذابیت بیشتری برای او پیدا کرده بودند، گویی که هر یک از آنها شخصیت های منحصر به فردی بودند که تصاویرشان به این شکل به نمایش گذاشته شده است. هنگام عبور از کنار دریاچۀ ترازیمن، این گونه به نظرش رسید که گویی رنگ آبی آرام آن را هیچگاه در گسترۀ هیچ آبی ندیده بوده است. هیجان زده در مشاهدات هذیان آمیزش، فکر می کرد که تمام این طبیعت شگفت انگیزی که در دو سوی ریل راه آهن را احاطه کرده است، برای او ناشناخته مانده بوده است. گویی در گذشته او از چنین فضاهایی در غروب آفتاب و در هوایی ابری عبور کرده بوده است و اکنون برای نخستین بار رنگهای این سرزمین اسرار آمیز را زیر پرتوهای طلایی آفتاب کشف می کند.

در دلش دو سه بار چیزی را آرزو کرد که هرگز در تمام زندگی اش به فکرش خطور نکرده بود : که از قطار پیاده شود و به سوی همان مناطقی که گویی اسرار و شگفتی های بی مانندی را در خود حفظ کرده اند، راه پیمایی کند. ولی تسلیم چنین هوس های دیوانه واری نشد، مضافا بر این که قطار سریع السیر مستقیما او را به رم می برد، و در آنجا، حتی پیش از رسیدن به ایستگاه با دیدن ویرانه های معبد مینروا مدیکا احساس کرد که دنیای عهد عتیق از او استقبال به عمل می آورد. وقتی از قطار پیاده شد و آزادی اش را از قفس عشاق جدایی ناپذیر بازیافت، در هتلی که از پیش می شناخت، اتاقی اجاره کرد تا بعدا سر فرصت آپارتمانی مناسب پیدا کند. در طول اولین روز چیزی پیدا نکرد، طرف های غروب برای دومین بار به آلبرگو بازگشت، به آب و هوای ایتالیا عادت نداشت، شدت آفتاب و ترافیک سنگین و ازدحام جمعیت در خیابان ها او را از پا در آورده بود، برای استراحت خودش را آماده کرد، و در تخت خواب داشت به خواب می رفت که ناگهان بیدار شد : تنها دری که پشت کمد پنهان بود اتاقش را از اتاق کناری جدا می کرد، و حالا دو نفر که صبح آن را اجاره کرده بودند، وارد می شدند. صداهایی که از جدار نازک دیوار به راحتی عبور می کرد حاکی از این بود که یکی از آنها زن است و دیگری مرد. برای او کاملا روشن بود که هر دو به دستۀ پرندگان مهاجر بهاری تعلق دارند که از آلمان آمده و او دیشب با آنها همسفر بوده است. چنان که از گفت و گوی آنها بر می آمد، غذای هتل عالی بوده و شراب مرغوب کاستلی رمانی به دلشان  نشسته است. به لهجۀ شمالی های آلمان آنقدر بلند حرف می زدند که صدایشان از آن طرف دیوار کاملا شنیده می شد :

- اوگوست، عشق من!

- گرت، آرام من!

- باز هم با همدیگر هستیم

- آره، سرانجام با هم تنها شدیم

- آیا فردا بازهم جایی برای دیدن داریم؟

- وقت صبحانه، برای پیدا کردن دیدنی ها به کتاب راهنما نگاه خواهیم کرد. کتاب راهنما تصمیم خواهد گرفت.

- اوگوست، عشق من، تو را بیشتر از آپولونی که در کاخ بلودر به نمایش گذاشته اند  دوست دارم.

- می دانی، گرت، بی اختیار چندین بار به این مضوع فکر کردم، که تو تا چه اندازه از ونوس زیباتر هستی.

- کوه آتش فشانی که قرار است از بالا برویم، همین نزدیکی هاست؟

- نه، فکر نمی کنم، با قطار یکی دو ساعت طول خواهد کشید. 

- اگر به محض رسیدن ما، طغیان کند، تو چه کار خواهی کرد؟

- تنها فکر من مطمئنا پیدا کردن راهی برای نجات تو خواهد بود و تو را در ۀغوش خواهم گرفت، این طوری!

- اوّل مواظب باش سنجاقهایم تو را زخمی نکنند!

- بهتر از این، زیباتر از این نمی توانم تصور کنم که به خاطر تو بمیرم!

- اوگوست عشق من

- گرت آرام من

 

در این جا گفت و گوی آن زوج جوان قطع می شود. نوربرت باز هم صدتهای در هم و برهمی می شنود، صدای کشیده شدن ملحفه، صدای جا به جا شدن صندلی...با سکوتی که برقرار می شود، او نیز دوباره به خواب می رود. و خواب می بیند که در پمپئی به سر می برد، و دقیقا لحظه ای ست که وزوو طغیان کرده و صدای همهمۀ مردمی که در حال فرار هستند شنیده می شود، کمی دورتر همان آپولونی را می بیند که به کاخ بلودر سپرده اند را می بیند که ونوس را در آغوش گرفته و او را به جای امنی می برد، احتملا او را با ارابه ای حمل می کند، چون که نوربرت در خواب صدای اصطکاک چرخها و چهار بست ارابه را می شنود. این بخش از اسطوره چندان  موجب شگفتی باستان شناس جوان نشد، ولی برعکس، نکته ای که توجهش را جلب کرده بود، این بود که هر دو نه زبان یونانی، بلکه به زبان آلمانی حرف می زنند. زیرا وقتی هنوز کاملا به خواب نرفته بود و بین خواب و بیداری شنیده بود : «گرت، آرام من! اگوست، عشق من!»، در این لحظه صحنه ای را که در خواب می دید کاملا تغییر کرد. سکوت مطلق جایگزین سروصداهای درهم و برهم شد، و به جای دود و شعلۀ آتش، نور روشن و گرم آفتاب بر ویرانه های شهر مدفون شده تابید، و سپس اندک اندک به تخت خواب تبدیل شد، پرتوهای طلایی روی ملحفۀ سفید در غلتیده و در چشمان او متوقف شدند :

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت توسط ترجمه توسط حمید محوی |

  گرادیوا، فانتزی پمپئی

 

گرادیوا

 

۴

نوربرت هانولد در بامداد درخشان رم بیدار شد. در این فاصلۀ زمانی احساس می کرد که تحولی در او رخ داده است، ولی نمی توانست توضیحی برای آن بیابد، و دوباره احساس خفقان آوری او را فرا گرفت و باز هم خودش را هم چون پرنده ای می دید که در قفس محبوس شده است. با این تفاوت که، چنین احساسی این بار در رم به ملاقات او آمده بود. وقتی پنجرۀ اتاقش را باز کرد، فریادهای متنوع فروشندگان در خیابان بیش از شهر خودش در آلمان گوش خراش به نظرش رسید، او تنها از یک محیط پر سروصدا به محیط پر سر و صداتری منتقل شده بود، و اضطراب عمیقی وجودش را فرا گرفت و فکر بازدید موزه های قدیمی او را به وحشت انداخت : آیا در آنجا باز هم با آپولون و ونوس مواجه خواهد شد؟ پس از تأملی کوتاه، از جستجوی آپارتمان قطع نظر کرد و ظرف چند لحظه چمدانش را بست و قطار سریع السیری را گرفت که به مقصد جنوب می رفت.

و به خاطر اجتناب از زوج های جدایی ناپذیر، سوار واگن درجۀ سه شد، و به این ترتیب تصور می کرد که در عین حال هم جوار موزه ای زنده خواهد بود، چه اینکه همین مردم ایتالیا بودند که در گذشته برای خلق آثار هنری در عهد باستان، به عنوان مدل مورد استفاده قرار می گرفتند، و همین موضوع از نظر علمی برای او حائز اهمیت بسیار زیادی بود. ولی عملا محاسبات او اشتباع در آب در آمدند، و او خود را بین آلودگی های معمولی و رایج در کشور پیدا کرد، بوی بد سیگارهای بومی، مردان کوتاه قد و بد قواره که تنها دست و پایشان را حرکت می دادند، و نمایندگان جنس مؤنث که وقتی آنها را با زن های کشور خودش مقایسه می کرد، آن طور که به یاد می آورد، زن های آلمانی تقریبا مثل آلهۀ المپ به نظرش می رسیدند.

دو روز بعد، نوربرت هانولد در هتل «دیومد» اتاقی اجاره کرد که کمی نامتعارف به نظر می رسید و اتاق بجای این که شماره داشته باشد، نام گذاری شده بود و آن را «کامرا» نامیده بودند. هتل نزدیک «انگرسو» واقع شده بود یعنی جایی که اوکالیپتوس ها در ناحیۀ ورودی به حفاری های پمپئی نگهبانی می دادند.

 

در نظر داشت که مدتی در ناپل بماند و به شکل کاملا اساسی مجسمه ها و نقاشیهای دیواری موزۀ ملی را مورد بررسی قرار دهد، ولی همان ماجرایی که در رم برایش روی داده بود، در ایجا نیز تکرار شد. از اشیاء خانگی که در حفاری های پمپئی کشف شده بود، در سالنی به نمایش گذاشته شده بود، ولی به محض ورود به این سالن، او خود را میان انبوه لباس های سفری آخرین مد زنانه دید که بدون شک صاحبان آنها بتازگی پس از لباس عروسی به تن کرده بودند، و آستین هر یک به دست مرد جوان و یا مسن تری چسبیده بود، که آنها نیز در لباس های مردانۀ شیک دیده می شدند. ولی نوبرت هانولد در این زمینه از دانش اطلاع چندانی نداشت، ولی در مسافرت اخیرش تا جایی پیش رفته بود که از این پس می توانست تشخیص دهد که هر یک از آنها حتما باید یکی از همان گرت ها و اگوست های نوعی باشند. با این وجود در این مکان به علت حضور گوش های غریبه، گفت و گو هایشان به شکل متفاوتی بود و همه با احتیاط و ملاحظه با یک دیگر حرف می زدند :

-  «اینو نگاه کن، چقدر روحیۀ پراتیکی داشتن، ما هم باید یک غذا پز این شکلی بخریم.»

- «آره، ولی برای غذایی که تو می پزی حتما باید از نقره باشه.»

- «یعنی می خوای بگی که تا این اندازه دست پخت منو دوست داری؟»

 

و پرسشی که با نگاه شیطنت آمیزی مطرح شده بود، همچنان در انتظار پاسخ باقی مانده بود.

 

- «چیزی را که تو می پزی برای من شیرین ترین است.»

- «اینو ببین، این حتما یک انگشت دانی ست. مردم آن دوره سنجاق هم داشته اند؟

- «این طور به نظر می رسد، ولی به درد تو نمی خورد عشق من، برای انگشت های ظریف تو خیلی بزرگ است.»

- « واقعا این طور فکر می کنی؟ انگشت های نازک را بیشتر دوست داری یا ضخیم؟»

- «من انگشت های تو را دوست دارم. حتی به این نیازی ندارم که آنها را نگاه کنم، حتی در تاریکی مطلق هم می توانم آنها را از تمام انگشت های دنیا تشخیص دهم.»

- واقعا تمام این ها خارق العاده هستند. ولی حالا حتما باید به پمپئی برویم؟

- نه عشق من، هیچ ضرورتی ندارد، چیزی بجز سنگ های قدیمی و ویرانه باقی نمانده، در کتاب راهنمای بیدکر نوشته شده بود که تمام اشیاء با ارزش را به این جا آوردهاند. و از این گذشته می ترسم گرمای آفتاب برای پوست ظریف تو آزار دهنده باشد و بخاطر آن تمام عمر خودم را سرزنش خواهم کرد.

- ولی اگر زن تو سیاه پوست بود؟

- نه، خوشبختانه چنین پرسشی برای من مطرح نیست، ولی تنها لکۀ سرخی روی بینی کوچک تو می تواند موجب بدبختی من شود. اگر موافق باشی فردا می توانیم به کاپری برویم. اینطور که در کتاب راهنما نوشته شده بود، گویا که در آن جا تمام وسایل رفاهی آماده است و در نورپردازی باشکوه گروت آزور(3) می توانیم شانس بزرگ خودمان را در قرعه کشی آزمایش کنیم.

- مواظب باش، این طوری که حرف می زنی یک نفر ممکن است ما را بشنود، و باعث خجالت خواهد شد! هر کجا می خواهی مرا ببر، کاملا با تو موافق هستم، برایم فرقی ندارد کجا باشد، همین که با تو باشم برایم کافی ست.»

اوگوست ها و گرت ها در همه پراکنده بودند و با ملاحظه کاری در گوش یک دیگر پچ پچ می کردند، نوبرت هانولد دلش از نوشیدن این همه شربت عسلی زده شده بود و به همین علت با عجله موزۀ ملّی را ترک کرد و در نزدیکترین کافه یک گیلاس ورموت(4) سفارش داد. چند بار با سماجت این پرسش را در ذهنش مرور کرد که چرا صدها نمونه از این زوج ها موزه های فلورانس و رم و ناپل را تسخیر کرده اند، می توانستند به کارهای دیگری بپردازند، اگر در خانۀ خودشان می ماندند خیلی راحت تر بودند. در زمزمه های عاشقانۀ آنها، حداقل  این را دریافته بود که اکثر این زوج های پرنده قصد ندارند آشیانه شان را در ویرانه های پمپئی بر پا کنند، و همین موضوع این فکر را در ذهن او بیدار کرد که دست به کاری بزند که آنها قصد انجام آن را نداشتند. در هر صورت برای او فرصت خوبی بود که از پرواز گروهی ابیاها بگریزد و آن چه را که به خاطر آن به سرزمین هسپرید ها (5) آمده است، باز بیابد. یعنی باز هم یک زوج، ولی نه در ماه عسل، بلکه یک زوج از پریان اساطیری و از نوعی دیگر که پیوسته نوکشان برای  آواز خوانی های عاشقانه باز نمی شود، یعنی زوج آرامش و علم، دو خواهر با متانت که می توان به دلخواه در کنارشان رحل اقامت گزید. حسرت بازیافتن چنین زوجی به اندازه ای وجود او فرا گرفته بود که برای خود او غافلگیر کننده و بی سابقه به نظر می رسید، به شکل تناقض آمیزی حاکی از الهامات عاشقانه و فراگیر بود. کمی کمتر از یک ساعت بعد در کالاسکه ای نشسته بود و با سرعت مناطق پورتی چی و رزینا را می پیمود. مسیر بینا بینی گویی خیابانی شکوهمند به نظر می رسید که گویی برای استقبال از فاتح رم تزئین شده است، در چپ و راست تقریبا تمام منازل هم چون قالی بافته ای شده ای به نظر می رسید که زمینۀ آن زرد رنگ بود، تعداد زیادی پیتزا زیر آفتاب در حال خشک شدن بودند، که از خوش طعم ترین محصولات بومی ست، ماکارونی، کنلونی و فیدلینی که طعمشان را مدیون بوی روغن سوخته در رستوران های سر راهی، گرد و غبار و مگس ها و شپش هایی هستند که در هوا والس می رقصند، و به همین گونه دودی که از دودکشها شبانه روز  بر می خیزد چاشنی آنها می شود. به زودی کوه مخروطی شکل وزوو در نزدیکی ها سر بر خواهد آورد، که بر  دشتهای اطراف با سنگهای آتش فشانی درخشان مسلط است، و طرف راست آن خلیج، مخلوطی از کربنات مس و لاجورد، به رنگ آبی روشن دیده می شود. کالاسکه مثل پوست گردویی که روی چرخ سوار کرده بودند گویی در گرد باد و طوفانی بی امان بر فراز سنگ فرش تور-دل-گرکو پرواز می کرد و در اسطکاک با  آن هر لحظه گویی آخرین لحظۀ مقاومت چهار بست آن بود، و سپس با عبور پر سر و صدا از تور-دل-انونزیات به زوجی که با هم در رقابت بودند رسید، یعنی  دو هتل رقیب،  هتل سوئیس و هتل دیومد (6) که قدرت جاذبه شان را مدیون رقابت خستگی باپذیر و بدون سرو صدای خود بودند. نوربرت  این بار مثل دفعات قبل، هتل دیو مد را به خاطر نام آن که از عهد کلاسیک به عاریت گرفته شده، انتخاب کرده بود. کالسکۀ نوربرت از جلوی هتل سوئیسی عبور کرد و مقابل دومین هتل متوقف شد، و در عین حال رقیب سوئیسی مدرن در چهار چوی در ورودیش در کمال متانت به صحنۀ توقف کالسکه نگاه می کرد و مطمئن بود که آن چه در قابلمۀ همسایۀ کلاسیک پخته می شود با همان آبی پخته می شود که در هتل او، و هیچ یک از تژئیناتی که برای جلب مشتری در هر دو هتل بکار رفته از حفاری های شهر دو هزار ساله و از زیر خاکستر بیرون نیامده است.

به این ترتیب بر خلاف آن چه انتظار می رفت و بی آن که چنین قصدی داشته باشد، نوربرت هانولد ظرف مدت کوتاهی از شمال آلمان به پمپئی نقل مکان کرده بود،  در دیومد مشتریان نسبتا کمی دیده می شد، ولی انباشته از حشرات بومی بود. برای نوبرت هانولد هیچ وقت پیش نیامده بود که به عکس العمل های خشونت آمیز باطنی خود پی ببرد، ولی حالا نفرت زیادی علیه این حشرات دو باله ابراز می کرد و آنها را به عنوان نفرت انگیزترین بلایایی می دانست که طبیعت آفریده است، و به خلطر همین حشرات موذی بوده است که تنها اجازه داد تا فصل زمستان تنها فصل آسایش برای انسان باقی بماند، و حضور چنین موجوداتی را در طبیعت به عنوان غیر عقلی بودن نظم جهان تعبیر می کرد. بنابراین مگس ها چند ماه زودتر از زمان مقرر برای آلمان به استقبال او آمده بودند تا او را قربانی رذالت هایشان کنند، به محض ورودش دسته دسته به او هجوم آوردند، گویی به طعمه ای دست پیدا کرده بودند که بی صبرانه انتظارش را می کشیدند، با وزوز های مداوم و سمج در اطراف چشم و گوشش، در بینی و لای موهایش، پیشانی اش، و با قلقلک دادن دستهایش به آزار او پرداختند. برخی از آنها او را به یاد زوج های مسافری می انداختند که برای گذراندن ماه عسل آمده بودند : حتما بین خودشان و به زبان خودشان یک دیگر را اگوست عشق من و گرت آرام من خطاب می کنند. آزار و شکنجه ای مگش ها به او تحمیل می کردند او را به یاد مگس کش انداخت، دلش می خواست حالا یکی از آن مگس کش های عالی در اختیار می داشت، از همانهایی که در موزۀ اشیاء یونانی در بولوین دیده بود، آنها را در زیر سنگ قبری قدیمی کشف کرده بودند. زیرا در آن دوران عتیق، این مخلوق متعفن برای عالم بشریت، آفت تمام عیاری بوده و حتی از عقرب و مارهای سمّی، ببر و کوسه هم زیانبارتر شمرده می شده است. چنین حیواناتی حداقل هیچ هدفی به جز زخمی کردن گوشت بدن نداشتند، طعمه ای را که مورد حمله قرار می دادند می دریدند و می بلعیدند و قادر بودند خود را از آن در امان نگهدارند. ولی بر عکس، در مقابل مگس ها هیچ امکان دفاعی نداشتند. مگس ها با حضور رذالت آمیزشان انسان را  منقلب و پریشان می کردند، و سرانجام او را در هستی اش، در قابلیت های ذهنی و جسمی اش در کار و در والاترین الهامات و زیباترین احساساتش فلج می کردند. نه به خاطر گرسنگی و نه به خاطر عطش خون که آنها را به چنین اعمالی وا می دارد، بلکه خیلی ساده انسان را بخاطر ارضاء تمنایی شیطانی قربانی می کردند. مگس، همان چیزی بود که معنای رذالت مطلق در آن تجسم می یافت. مگس کش یونانی، دسته چوبی که به یر آن رشته تسمه های چرمی را محکم می بستند، شاهد همین واقعیت است. همین مگس ها بودند که حساس ترین لحظات خلاقیت شاعرانه را ذهن اشیل ( مختل می ساختند، قیچی فیدیاس را در برشی حساس از مسیر خارج کردند، که روی پیشانی زئوس خدای خدایان نشستند، و روی سینه های آفرودیت فرود آمدند، و روی اندام مقدس ساکنین المپ از بالا تا پائین یورش بردند، و نوربرت هانولد بیش از پیش اعتقاد پیدا کرده بود که شایستگی هر فرد آدمی بر اساس تعداد مگسی ست که در زندگی، بخاطر انتقام از تمامیت نوع بشر از آغاز پیدایش، کشته و آتش زده و یا به شکل روزمره قتل عام کرده است. ولی جهت دستیابی به چنین افتخاری، اسلحۀ مؤثری در اختیار نداشت و همچون بزرگترین قهرمان عهد باستان مجبور بود به تنهایی مبارزه کند و از این طریق نیز راه به جایی نمی برد و به ناچار می بایستی در مقابل دشمنان رذلی که از نظر تعداد، صد ها بار افزونتر بودند، عقب نشینی کرده و میدان کارزار را ترک کند، به عبارت دیگر می بایستی اتاقش را ترک کند. وقتی از اتاقش بیرون آمد، به این موضوع فکر که آن چه را که امروز به شکل مختصر با آن مواجه شده بود، فردا دوباره به تفصیل از سر گرفته خواهد شد. ظاهرا پمپئی اقامت آسایش بخش و ترمیم کننده ای را که به آن نیاز داشت امکان پذیر نمی ساخت. علاوه بر این ملالت او تنها به آن چیز هایی که او را محاصره کرده بودند محدود نمی شد بلکه تا حدودی از عوالم باطنی خود او منشأ می گرفت. بدون شک، حضور مزاحم مگس های سمج را به سختی تحمل می کرد، ولی هرگز تا این اندازه  خشم او را بر نیانگیخته بودند. مطمئنا طی این مسافرت از نظر روحی تعادلش را از دست داده و خیلی حساس شده بود. ولی چنین اخلالی در روحیۀ او می بایستی که از خود او و از فضای بستۀ زمستان و تحت تأثیر خستگی مفرط از مدتها پیش شروع شده باشد. عموما احساس خوبی نداشت، احساس می کرد که گویی چیزی کم دارد ولی نمی توانست بگوید که منشأ این کمبود کجاست. این تلخ کامی را همه جا همراه خود می برد، مطمئنا دسته های مگس و زوج های جوانی که در اطراف او می گشتند برای مطبوع ساختن زندگی او نیامده بودند، و اگر چه در پشت ابر ضخیمی از خود پسندی موضع گرفته بود، با این وجود نمی توانست کتمان کند که خود او نیز از سفر به ایتالیا هدف مشخصی نداشته است، و به همان اندازه نابینا و ناشنوا ست که دیگران، ولی با این تفاوت که خیلی کمتر از آنها از چنین سفری لذت می برد. قطعا تنها یار همسفر او، علم، بیشتر شبیه خواهر مقدسی بود که اگر با او حرف نمی زد، او نیز لب به سخن نمی گشود، و ناگهان به نظرش رسید که همۀ آموخته هایش را فراموش کرده و دیگر به یاد نمی آورد در چه زبانی با او گفت و گو می کرده است.

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت توسط ترجمه توسط حمید محوی |

  گرادیوا، فانتزی پمپئی

 

گرادیوا

 

 ۵

 آن روز برای رفتن به پمپئی از راه اینگرسو دیگر دیر شده بود. نوربرت به یادآورد که پیش از این پمپئی را از روی حصارهای قدیمی دور زده بوده است و تصمیم گرفت از آن را برود و با وجود خار و خاشاک از آنجا بالا رفت. به این ترتیب مسافتی چند را برفراز شهر مدفون شده که در طرف راست او آرام و ساکت گسترده شده بود، طی کرد. چشم انداز او ویرانه ای بی جانی بود که زیرا سایۀ غروب آفتاب در آرامش بسر می برد. آفتاب در غرب  غروب می کرد و در افق دریای تیر (9) چندان اوجی نداشت. با این وجود در مناطق اطراف انعکاس سحر آمیز نور حیات روی قله های کوه و بر فراز تمام دشت می تابید و کاکل دودی را که از دهانۀ وزوو سر بر می کشید رنگ طلایی می پاشید. کنگره های کوه سن آنجلو نیز در پوششی از رنگی ارغوانی خود نمایی می کرد. کوه اپومئو در انزوای خود از دریایی آبی سر برافراشته و  جرقه های نورانی و تلألؤ آنها بر سطح آب تا شبح تاریک دماغۀ میزن(10) که همچون بنایی اساطیری به نظر می رسید،  گسترده بود. به هر کجا که نگاه می کرد تابلوی شگفت انگیز و پر شکوهی را می دید که گویی گذشته ای دور و اکنون را در پیوندی در هم آمیخته به نمایش گذاشته شده است. نوبرا هانولد تصور می کرد که آن چیز مبهمی را که او را تا این جا هدایت کرده، یافته است، ولی با وجود این که روی حصارهای متروک نه از زوجهای جوان خبری هست و نه از مگس ها که آرامش او را بهم بزنند، هنوز روحیۀ مساعدی ندارد. نوبرت هانولد عمیقا احساس می کرد که گویی در این همه طبیعت چیزی کم است و در عالم باطنی اش احساس کمبود می کرد، بی آن که بداند چیست، و طبیعت اطراف میز ب  و طبیعت اطراف با این همه زیبایی و شگفتی های بی همتا نیز قادر به جبران چنین کمبودی نبود. با رخوتی آمیخته به بی اعتنایی بود که به زیبایی های طبیعی اطراف نگاه می کرد و بی آن که از رنگ باختن آنها در غروب آفتاب تأسفی به خود راه دهد، با همان نارضایتی که هتل دیومد را ترک کرده بود به آن جا بازگشت. ولی سرانجام، چونکه به هر جهت از روی بی فکری تصمیم گرفته و در این جا رحل اقامت گزیده بود، در طول شب به این نتیجه رسید که بخاطر جبران حماقتی که مرتکب شده، باید هر طور شده، حداقل یک روز را به پیشبرد پژوهش علمی اختصاص دهد. صبح به محض این که «اینگرسو»(11) باز شد، مسیر عادی پمپئی را در پیش گرفت، گروه هایی با راهنما، و با کتاب های راهنما، یعنی همان افرادی که در آن دو هتل اقامت داشتند، در اطراف و پس و پیش او پرسه می زدند و از کشفیات مختصر شخصی خود خیلی هیجان زده بودند. در هوای تازۀ صبحگاهی، حرفهایی شنیده می شد که فقط به زبان انگلیسی بود، و زوج های جوان آلمانی، آن جا در کاپری پشت کوه سنت آنجلو، سر میز صبحانه در قرارگاهشان در پاگانو به شکل دلنشینی که خاص آلمانی هاست در حال تقسیم خوشبختی شان بودند. نوربرت هانولد از مدتها پیش یادگرفته بود که چگونه به کمک چند کلمۀ مؤدبانه خودش را از دست راهنما آزاد کند و آن طور که دلخواه خودش هست، بدون مزاحم، گشت و گذار کند. از این که حافظۀ خدشه ناپذیرش را در اختیار خود گرفته بود احساس رضایت خاطر می کرد، و به هر سویی که نگاه می انداخت، اشیاء و اماکنی را پیش از این در حافظه اش داشت به دقت تشخیص می داد، گویی تنها روز پیش آنها را با نگاه و بینش تخصصی در ذهنش حک کرده بوده است. ولی از طرف دیگر بازگشت احساسات نامطلوب روز گذشته، او را به این فکر واداشت که حضورش در این جا کاملا بی فایده است و متعاقبا مثل شب گذشته روی حصارها، بی اعتنایی مفرطی روح و نگاه او را فرا گرفت.

در حالی که چشمانش را به کاکل دودی دوخته بود که از دهانۀ وزوو بر می خاست و در بخش گسترده ای از آسمان آبی پخش می شد، به طرز شگفت انگیزی حتی یک بار هم به یاد نیاورد که مدت کوتاهی پیش از این تخریب پمپئی را در سال 79 زیر انفجار همین کوه آتش فشان در خواب دیده است. از فرط راه پیمایی در طول ساعت ها جستجو کمی احساس خستگی و رخوت می کرد، بی آن که در رؤیا فرو رفته باشد، ویرانه های پراکنده و نامنظم او را احاطه کرده بودند، قطعات بازمانده از درهای هلال دار، ستون ها و دیوارها، نمایش بی نظیری از نظر باستانشناسی بود، ولی بدون ابزارعای مؤثر پژوهشی، قطع نظر از تودۀ عظیمی از بقایای شهری ویران شده که به خوبی نگهداری و محافظت شده بود، چیز مشخصی ارائه نمی کرد، و به همین دلایل نیز فوق العاده ملال انگیز به نظرش می رسید. و اگر دانش و تخیل معمولا مسائل را در اشکال متفاوتی می بینند، این بار هر دو در مورد نوبرت هانولد به توافق رسیده بودند که باید کاری کنند تا او همچنان در حالت سرگردانی مانده و به گشت و گذارها و مشاهدات بی فایده اش ادامه دهد. چنین شد که تدبیر غیبی دانش و خیال او را به شکل زیگزاگ و نامنظم از ایوان به آمفی تآتر و از «پورتا دی استابیا» به «پورتا دل وزوویو» هدایت کرد و سپس از خیابان پهن آرامگاه و از بسیاری مکان های دیگری عبور داد. در این مدت آفتاب مسیر همیشگی و بامدادی خود را پیموده، و به نقطه ای رسیده بود که به همه جا می تابید و از هم اکنون به سوی دریا حرکت می کرد. و همین علامتی بود برای انگلیسی ها و آمریکایی ها، نرها و مادیان ها که جهت انجام وظیفۀ توریستی خود، میز نهار در هتل دیوسکو را فراموش نکنند و کمی در آن جا بیاسایند، یعنی فرصتی که موجب خرسندی راهنمایانشان بود که بی وقفه تا جایی که دیگر صدایشان در نمی آمد حرف زده بودند بی آنکه فهمیده شوند. در هرصورت اهالی ماورای مانش و یا اهالی مارای آتلانتیک هر آن چه را که می توانست موضوع گفت و گو سر میز نهار باشد با چشم هایشان دیده بودند و در گروه های کوچک ولی در حرکتی جمعی از عهد عتیق بع عهد جدید باز می گشتند تا از گرسنگی هلاک نشوند. و البته همین بهترین کاری که بود که از عهدۀ این جماعت بر می آمد، زیرا اگر آفتاب ظهر در ماه می برای مارمولک ها، پروانه ها و دیگر ساکنین و یا بازدیدکنندگان این ویرانه های وسیع موهبتی انکار ناپذیر به نظر می رسید، بر عکس، برای پوست اهالی شمال، خصوصا وقتی که شعاع آفتاب به طور عمودی فرود می آید، آفتی بیرحم بود. و به همین علت نیز در طول ساعت آخر تعدادشان به شکل قابل ملاحظه ای کاهش پیدا کرده بود. ولی وقتی چنین مهاجرتی به وقوع پیوست، به شکا غریبی چهرۀ پمپئی نیز کاملا دگرگون شد. هیچ حالت زنده ای نداشت و گویی شهر در سکوت مرگی نا بهنگام منجمد شده است، و این احساس را تداعی می کرد که گویی مرگ به سخن آمده ولی در زبانی که برای گوش های آدمیان ناآشنا ست. از این جا و آن جا زمزمۀ سنگها شنیده می شد و نسیم ملایم جنوب نیز به زبانی رمز آمیز گویی  همهمۀ معابد و بازار و منازل دو هزار سال پیش را به شکل باز گوشانه ای بر ساقه های سبز علوفه ای می پراکند که اکنون در پای بازماندۀ حصارهای عهد عتیق روییده است.

پرتوهای خورشیدی عمودی بر همه جا می تابیدند و هیچ سایه ای نبود که زیر آن پناه گرفت. تمام خیابان ها بین دیوارهای قدیمی همچون قطعۀ بزرگی از پارچۀ کتان که پس از شستوشو پهن کرده باشند، تماما تا آخرین قطعه خالی از هر صدایی و هر جنبشی بود، و نه تنها نمایندگان انگلستان و آمریکا با وراجی ها و تو بینی حرف زدن هایشان ناپدید شده بودند بلکه دنیای کوچکی که به مارمولک ها و پروانه ها تعلق داشت، از جنب و جوش افتاده بود و آنها نیز محوطه را ترک کرده و همه چیز را به سکوت ویرانه ها سپرده بودند. ولی در حقیقت چنین نبود، بلکه این نگاه او بود که حرکات را تشخیص نمی داد. مارمولک ها و پروانه ها هم چون نیاکان خود از هزاران سال پیش در ساعاتی که «پان بزرگ» (12) به قصد خواب می آرامد،  در دامنۀ کوه ها و در لابلای صخره ها بی حرکت می مانند، و گویی قانون سوزنده و مقدس ظهر آرام را بیش از همه در این جا احساس کرده و به اجرا می گذارند. یعنی قانونی که بر آن است تا در ساعت بازگشت ارواح، زندگی سکوت کرده و آرام گیرد، زیرا در چنین ساعتی مردگان از بطن آن به زندگی می آیند و در زبان خاموش اشباح با یک دیگر سخن می گویند. چنین چهرۀ متفاوتی که اشیاء در اطراف بخود گرفته بودند، الزاما به چشم نیامده بلکه بیشتر با حس سروکار داشت، و یا بهتر بگویم رؤیت آن چیزی که هنوز نام و هویت مجهولی داشت از طریق حس ششم ممکن بود، و آنقدر نیرومند و مصرانه بود که بدون شک هیچ فردی که استعداد چنین حسی را می داشت، نسبت به تأثیرات آن بی اعتنا نمی گذاشت. بین مشتریان و خانم ها و آقایانی که سر میز رستوران آلبرگی که در کنار اینگرسو واقع شده است و در حال صرف سوپ بودند کمتر فردی را می توان یافت که واجد چنین احساسی باشد، ولی طبیعت این حس را به نوبرت هانولد اعطا کرده بود و اکنون می بایستی که نتایج آن را نیز متحمل شود. او به هیچ چیزی علاقه ای نشان نمی داد، بجای این سفر بی معنای بهاری که به خودش تحمیل کرده بود، حالا ترجیح می داد به راحتی در کابینه اش می نشست و کتابی تخصصی را ورق می زد. در حالی که خیابان آرامگاه را پشت سر گذاشته بود و باعبور از دروازۀ هرکولونیوم به طرف مرکز شهر می رفت، بی آن که فکر مشخصی داشته باشد یا هدف مشخصی را دنبال کند،  به طرف چپ رفت و ادامه داد، و در همین موقع بود که ناگهان حس ششم او بیدار شد. در واقع حالت وصف ناپذیری در شرف تکوین بود : بین آگاهی کامل و ناآگاهی کامل، در عالم رؤیا غرق شده بود. گویی در این آرامش مردگان رازی نهفته است که در اطراف حکمفرمایی می کند، و آنقدر خاموش و بی صدا که خود او به سختی جرأت نفس کشیدن پیدا می کرد. در چهار راهی که محل تلاقی «ویکولو دی مرکوریو» و «استرادا دی مرکوریو» بود و به طرف چپ و راست گسترده تر می شد توقف کرد. همان گونه که برازندۀ خدای تجارت است، اینجا پیش از این جایگاه تجار و صنعت کاران بوده است، تمام گوشه و کنارهای خیابان از چنین بازاری خبر می دادند، بی آنکه نیازی به حرف زدن داشته باشند. در هر گام، فروشگاه ها با پیشخوام های پوشیده از قطعات مرمر، اینجا نانوایی بوده و آنجا یک ردیف کاسۀ بزرگ از جنس ماسه های گرد، فروشگاه روغن و آرد. روبرو، بالای میز ظرفهای باریک دسته دار حاکی از این بودند که اینجا محل فروش مشروبات بوده، و همین جا بوده است که جمعیت برده ها و خدمتکاران با کوزه هایشان رفت و آمد می کردند تا برای صاحبانشان شراب تهیه کنند.

جلوی فروشگاه، روی پیاده رو با کاشی کاری گویی چیزی نوشته شده بوده که در اثر رفت و آمد ها زیر پا محو شده بود، احتمالا تبلیغ برای شراب های این محل بوده است. روی نمای دیوار در ارتفاعی که به نیمۀ بدن می رسید، سنگ نوشته ای دیده می شد، که به نظر نوبرت هانولد، متعلق به پسر بچه ای بوده که روی سنگ آهگی با قطعه ای آهن یا ناخن چیز هایی نوشته تا تبلیغ شراب این فروشگاه را مسخره کند، و حتما می خواسته بگوید که کیفیت شراب های بی رقیب آن به خاطر آبی ست که در آن حل می کنند. به نظر نوربرت هانولد در این نوشته کلمه ای برجسته تر از همه بود، و اگر خیال نکرده باشد، آن کلمه باید «کوپو» باشد ولی یقین نداشت. او در هنر تعبیر حکاکی ها و سنگ نوشته های بسیار مشکل مهارت انکارناپذیری داشت، و در این زمینه نیز تحقیقاتی به عمل آورده بود که موجب اعتبار و سرشناسی او شده بود، ولی در مورد نمونۀ حاضر به کلّی درمانده بود. علاوه بر این احساس می کرد که دیگر هیچ چیزی از زبان لاتین نمی فهمد و فکر می کرد که واقعا خلی پوچ و بی معنی ست که وقتش را صرف بازخوانی خط خطی هایی کند که احتمالا مربوط است به پسر بچۀ کلاس چهارم دبستان پمپئی در دو هزار سال پیش از این. نه تنها تمام دانشی که داشت او را ترک گفته بود، بلکه خود او نیز هیچ علاقه ای برای باز یافتن آن نداشت، و در عالم باطنی اش چیزی از آنها به خاطر نمی آورد، تنها چیزهایی در اشکال مبهم و کسالت آور به یاد می آورد که بی روح ترین و بیهوده ترین پدیده های عالم به نظرش می رسید. و هر آن چه را که با حالت فاضلانه با لبان چروکیده زمزمه می کرد، و به حکمت و خرد ارتباطی پیدا می کرد، چیزی نبود مگر کلمات پر طمطراق ولی تهی، و تنها پر حرفهایی بود دربارۀ میوه های خشک شدۀ دانش، بی آن که از جوهر آن حرفی برای گفتن داشته باشد، میوه و هسته اش، ولی بی آن که لذت طعام گرفتن از آن به ذهنش راه یافته باشد. آن چه را که تدریس می کرد، نگرشی باستان شناسانه بود که هیچ رنگی از زندگی نداشت و آن چه که از زبان او شنیده می شد، زبان زبانشناسی  زبانی مرده بود. هیچ یک از این موارد با روح، عاطفه، قلب و هر چه می خواهد اسمش باشد، رابطه ای نداشت، ولی در عین حال تمامی اینها را نیز به شکل مبهمی، بی آن که بداند در آرزومندی خود داشت، و همین فرد بود که می بایستی به اینجا بیاید، یگانه موجود زنده در آرامش سوزندۀ ظهر در میان بقایای گذشته ای دور، تا این که سرانجام با فراموش ساختن تمام فضایل و روش های علمی، این بار، با چشم تن ببیند و با گوش زنده بشنود. در این موقع بود که چیزی ظاهر شد، بدون حرکت، و شروع کرد به حرف زدن بی آن که صدایی از او شنیده شود – در حالی که آفتاب سوزانی گورستان سنگهای قدیمی را ذوب می کرد، مردگان بیدار می شدند و پمپئی شهر متروک دو هزار ساله دوباره به زندگی باز می گشت.

هیچ گاه افکار توهین آمیز نسبت به مقدسات به ذهن نوربرت هانولد راه پیدا نکرده بود، هیچ مگر احساسی مبهم و با چنین احساسی بود که در حالت ایستاده، بی آن که حرکت کند به طرف استرادا دی مرکوریو نگاه می کرد که تا حصارهای شهر ادامه داشت. قطعات سنگ آتش فشانی در اشکال مکعب و بدون هیچ عیب و نقصی سنگ فرش منظمی را در چشم انداز او دیده می شد، درست مثل زمانی که هنوز مدفون نشده بودند، و اگر از نزدیک نگاهشان می کردید، رنگشان خاکستری بود، ولی درخشندگی خاصی داشتند و هم چون نوار سفید نقره ای فامی بین ردیف دیوارها و ستون های ساکت و بی صدا در گرمای سوزان گسترده به نظر می رسیدند.

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت توسط ترجمه توسط حمید محوی |

  گرادیوا، فانتزی پمپئی

 

گرادیوا

 ۶

و ناگهان... با چشمان از هم گشوده، بین خواب و بیداری، روی مسیر خیابان متمرکز شده بود، کمی دورتر، به طرف راست، گرادیوا...گرادیوا را دید که روی سنگ فرش از این سوی خیابان چابک و سبک بال در حرکت است. بدون شک، خود او بود، و با وجود این که نور آفتاب شبح او را در پوششی از بخار طلایی رنگ احاطه کرده بود، فورا او را باز شناخت. تردیدی نداشت که خود او بود، گرادیوا بود، در هر صورت با نقش برجسته مو نمی زد.

سرش کمی متمایل به جلو بود، روسری که گیسوانش را پوشانده به روی گردن افتاده ، دست چپ دامن پر چین را کمی بالا زده و دامن از قوزک پا پائینتر نمی افتد و به این ترتیب تمام حرکات پاها را قابل رؤیت می ساخت، حرکت پای راست که در پشت مانده دیده می شود، پا روی انگشتان و پاشنۀ پا به حالت عمودی بود. با نقش برجسته مو نمی زد، با این تفاوت که در این جا با آن چه در سنگ بی جان بازنمایی شده بود روبرو نبود.

لباس او به جای رنگ سفید سنگ مرمر سرد، پارچه ای بسیار نازک و نرم بود با رنگمایه ای گرم داشت که به زردی می زد، و گیسوانش که مخلوطی بود از رنگ قهوه ای و طلایی با تاب های مختصر از زیر روسری روی پیشانی و شقیقه هایش دیده می شد و صورت سفید او را بر جسته می ساخت. ناگهان، در همان لحظه ای که او را دید، باستان شناسی که اکنون با تمام بار دانش خود احساس بیگانگی می کرد، در هذیان سوزان شهر سحر آمیزی که با قلب دو هزار ساله اش دوباره به تپش افتاده و با تمام مارمولک ها و پروانه هایش در سکوت فرو رفته تا «پان» (12) خدای بازیگوش و نگهبانان چوبانان را از خواب بیدار نکند، نوبرت هانولد به دقت به یاد می آورد که او را پیش از این در خواب دیده است. نوبرت هانولد به یاد می آورد، گرادیوا را، و هم او را که در نقش برجسته حک شده بود در همین مکان دیده است، همان شبی که او روی پله های معبد آپولون به خواب می رود. نوبرت هانولد اکنون با یاد آوردن رؤیایی که گویی می رفت تا برای همیشه بفراموشی سپرده شود، چیز دیگری به یادش آمد که پیش از این به آن فکر نکرده بود و برای نخستین بار به ذهنش راه یافته بود : و آن این بود که اگر برای آمدن به ایتالیا در عالم باطنی اش هیچ فکر و انگیزۀ مشخصی نداشته، و اگر بدون توقف از رم به ناپل، خودش را به پمپئی رسانده است، حتما به این دلیل بوده که رد پای او را در این جا جستجو کند. و رد پا به مفهوم سر راست کلمه، یعنی به دلیل گام های منحصر به فردش، روی خاکستر بجا مانده ردی بجا گذاشته که فورا تشخیص خواهد بود. با این وصف باز هم در عالم رؤیا و مثل رؤیاهای عالم بیداری او را می دید که در چشم اندازش جا به جا می شود، ولی این بار خواب نبود و واقعیت نیز داشت. مقابل او روی آخرین قطعۀ سنگ فرش پیاده رو مارمولک بزرگی به رنگ طلایی و سبز بی حرکت زیر آفتاب آرمیده بود، ولی با نزدیک شدن قدمهایی که به طرف او می آمد، خودش را به طرف پائین پیاده رو انداخت و میان سنگ فرش های سفید و خیره کننده خزید. گرادیوا روی سنگ فرش های خیابان با گام های چابک و سبک راه می رفت و در سوی دیگر پیاده رو خلاف جهت نوربرت ادامه داد. به نظر می رسید که به طرف کاخ ادونیس(14) می رود. در اطراف آنجا کمی ایستاد و دوباره گویی که عقیده اش را عوض کرده باشد در مسیر «استرادا دی مرکوریو » ادامه داد. در واقع از بناهای معروف چیزی باقی نمانده بود، مگر معبد آپولون که در طرف چپ واقع شده بود. چنین نامی نیز از این جهت بود که تعداد زیادی مجسمۀ آپولون در آنجا کشف کرده بودند. در حالی که به او نگاه می کرد به خاطر آورد که گرادیوا رواق معبد آپولون را برای خواب آخر خود انتخاب کرده بوده است، و از این صحنه نتیجه گرفت که باید با مراسم خدای آفتاب رابطۀ خاصی داشته باشد و حالا نیز به همان جا می رود.

ولی خیلی فوری دوباره توقف کرد : گرادیوا از روی سنگ فرش خیابان به طرف راست خیابان بازگشت، و در این لحظه بود که روی دیگر صورتش را آشکار شد که کمی متفاوت به نظر می رسید، و دست چپ که دامن را بالا گرفته بود دیگر دیده نمی شد و به جای دستی که خمیده شده بود، دست دیگری دیده می شد که در راستای بدن به طرف پائین افتاده بود.

 

با اینحال، از آنجایی که خیلی دور شده بود و امواج طلایی آفتاب او را در پرده ای از پرتوعای ضخیم خود پوشانده بودند، تشخیص او دیگر ممکن نبود، تا این که ناگهان در اطراف کاخ «مله آگر» ناپدید شد. نوربرت بدون هیچ حرکتی سر جایش مانده بود، تنها با چشم های واقعی اش تصویر او را که در هر لحظه از او فاصله می گرفت و کوچکتر می شد، نگاه می کرد و به حافظه اش می سپرد. دوباره نفسی تازه گرفت و نفس عمیقی کشید، چونکه در این مدت تقریبا نفسش حبس شده بود.

در این لحظه بود که حس ششم او بیدار شد به طوری که تمام حواس دیگر او را تحت تأثیر قرارداد. آیا حادثه ای که روبروی او به وقوع پیوسته، محصول تخیل او بوده و یا از واقعیت بر آمده است؟ نمی دانست خواب می بیند و یا این که بیدار است، ولی تشخیص چنین موردی بیهوده به نظر می رسید. سپس ناگهان لرزش غریبی در پشت خود احساس کرد، نه قادر به دیدن چیزی بود  نه صدایی می شنید، ولی از طریق ارتعاشات درونیش حدس زد که در اطراف پمپئی، در ساعتی که معمولا اشباح دوباره به زندگی باز می گردند، در چنین وقتی، گرادیوا نیز به زندگی بازگشته و وارد منزلی می شود که پیش از مصیبت ناگزیر سال 79 محل زندگی او بوده است. او کاخ مله آگر را می شناخت، چون که پیش از این ها از آن دیدن به عمل آورده، ولی این بار هنوز پا به آنجا نگذاشته بود : تنها وقتی از موزۀ ملّی ناپل دیدن می کرد، جلوی نقاشی دیواری که صحنۀ مله آگر و «آتلانته» (16)  را در شکار نشان می داد کمی توقف کرده بود. آن نقاشی را در همین کاخ در خیابان مرکور پیدا کرده بودند، و اینجا را به همین مناسبت به نام او نامگذاری کردند.

پس از این که آزادی عملش را به دست آورد، به طرف آن منزلگاه رفت و با این وجود از خودش می پرسید که آیا این کاخ متعلق به شخصی بوده است که گراز کالیدون را  شکار کرده است؟ و ناگهان یک شاعر یونانی به نام مله آگر را به یاد آورد که می بایستی تقریبا یک قرن پیش از تخریب پمپئی زیسته باشد. و فکر کرد که حتما یکی از نوادگان همین شاعر این کاخ را ساخته است، این نظریه با نظریۀ دیگری تداعی شد که پیش از این نیز به آن فکر کرده بود، یعنی نظریه ای که گرادیوا را از اهالی یونان می دانست. در واقع این نظریات با تصاویر آتلانته که اوید در کتاب مسخ ترسیم می کند در هم می آمیخت. «روپوش او با قلاب برّاق در بالا بسته شده و گیسوانش بسادگی در توده ای واحد به هم گره خورده است.»

به سختی این متن ادبی را به یاد می آورد، ولی مفهوم آن را می دانست، و در اعماق ذهنش خاطرۀ دیگری را به یاد آورد، و به ین موضوع فکر می کرد که مله آگر پسر اونئوس(17) همسر جوانی داشت به نام کلئوپاتر(18)، ولی احتمال بیشتری وجود دارد که موضوع در اینجا به این مله آگر ارتباطی نداشته باشد، بلکه مرتبط به همان شاعر یونانی ست. به این ترتیب زیر آفتاب گداخته در اطراف سرش مباحث باستان شناسی و اسطوره ای و تاریخی به پرواز درآمده بودند. پس از عبور از کاخ «کاستور»(19) و «پولوکس» (20)و «سانتور»(21) به کاخ مله آگر رسید. ورودی آن جا را می شناخت، روی دیوار دالان «مرکور(22) به «فورتون»(23) یک کیسۀ پول اهداء می کرد، و احتمالا این نمایش تمثیلی ثروت و شانس ساکنین قدیمی آن را بازنمایی می کرد. پشت آن به حیاط درونی (24) گشوده می شد که در وسط آن میز گردی از سنگ مرمر دیده می شد که روی سه پایه قرار داشت. محل ساکت و آرام و خالی بود، و در نهایت بیگانگی و با وجود این که هیچ خاطره ای از بازدیدهای پیشین را به یاد نمی آورد، پذیرای فرد تازه وارد می شد. ولی بعد از مدتی، کم کم به یادش آمد که این کاخ وجه مشخصه ای دارد که آن را از کاخ های دیگری که از زیر خاک بیرون آورده اند متمایز می سازد. رواق ها به شکل رایج ساخته نشده و در امتداد حیاط ردیف نشده بود، یعنی در طرف دیگر «تابلیوم» که سالن غذا خوری و در عین حال محل نگهداری آرشیو خانوادگی بود، بلکه  در طرف چپ ساخته شده بود و در عین حال ابعاد بزرگتری داشت و به همین علت دکوراسیون آن خیلی لوکس تر از کاخ های دیگر در پمپئی به نظر می رسید. در اطراف آن رواقی با دو دوجین ستون دیده می شد که نیمۀ پائینی آنها سرخ رنگ و نیمۀ بالایی سفید رنگ بود و شکوه خاصی در فضای گسترده و آرام ایجاد می کرد. در مرکز حیاط نیز حوضی به شکل چشمه کار گذاشته بودند که جملگی از تمایلات برجستۀ فرهنگی و هنری صاحب خانه حکایت داشتند.

 

نوربرت به اطرافش نگاه کرد و به سعی کرد به دقت گوش کند، ولی جنبنده ای نبود و هیچ صدایی شنیده نمی شد. در میان این سنگ های سرد هیچ نشانی از زندگی نبود و فکر کرد که حتی اگر گرادیوا به کاخ مله آگر آمده باشد، حتما به نیستی باز گشته است. نوبرت مدتی به تماشای کاخ ادامه داد، مناظر مشابهی را در کاخ های دیگر دیده بود ولی این بار لرزش عجیبی وجودش را فرا گرفت، همان طور که از طریق دالان سرپوشیده به طرف اتاق کوچکی می رفت احساس کرد که عصای نامرئی و جادویی خدای خدایان که با آن بر خدایان و آدمیان حکم می راند، شقیقه های او را لمس می کند، احساس خستگی نمی کرد ولی سحر غریبی او را در آرامش رؤیا گونه ای احاطه کرده بود، با این وجود بر حرکات خود مسلط بود و در طول دیوار سالنی که در عهد باستان برای پذیرایی مورد استفاده قرار می گرفته تا جایی پیش رفت که تصاویر قدیمی دیده می شدند :  تصویر پریس(25) که سیبی را قسمت می کند. ولی دوباره به شکل ناگهانی، به شکل غافلگیر کننده ای، در پنج قدمی خود، و در نوار باریک سایه ای که از تنها ستون سالمی که باقی مانده منعکس شده بود، بین دو ستون زرد رنگ و روی پلۀ پائینی شبحی زنانه با لباس روشن نشسته و همان لحظه سرش را آرام بلند می کرد، و به این ترتیب به تازه واردی که صدای پایش را شنیده بود، تمام چهره اش را نشان داد. این حادثه او را دو چندان تحت تأثیر قرار داد، زیرا چهرۀ غریبه ای که آنجا نشسته بود در عین حال آشنا به نظرش می رسید، گویی پیش از این او را در جایی دیده و یا این که او را در خواب دیده است. نفسش بالا نمی آمد و قلبش نیز از تپش باز ایستاده بود، تردیدی نداشت که او را در جایی دیده است، و ناگهان پی برد که این چهره متعلق به کیست. آری آن چه را که به دنبالش می گشت، سرانجام پیدا کرده است، یعنی همان چیزی که ناخودآگاه او را برای ملاقات با آن به پمپئی هدایت کرده بوده، واکنون این گرادیوا ست که در نیمروز یعنی ساعتی که اشباح هر روز به زندگی باز می گردند، بازگشته و اینگونه مقابل او ، آن جا و به همان شکلی که در خواب دیده بوده، روی پله های معبد آپولون نشسته است. روی زانوان او چیز سفید رنگی دیده می شد که نوربرت هانولد باستان شناس جوان دقیقا قادر به تشخیص آن نبود، شاید برگ پاپیروسی ست که روی آن گل شقایق نقش بسته است. چهره اش سرشار شگفتی بود، از زیر گیسوان قهوه ای براق و زیر پیشانی زیبای سفید او، دو چشم فوق العاده روشن او مثل ستاره می درخشیدند و با نگاه شگفت زده گویی می خواستند چیزی از او بپرسند. طولی نکشید که نوبرت به شباهت او و نقش برجسته پی برد و حالا می فهمید که چرا او به نظرش آشنا آمده است. از نزدیک لباس او به رنگ سفیدی بود که به زرد کهربایی و حتی رنگی گرم تر تمایل داشت، ظاهرا پارچۀ پشمی و خیلی نرم بود، و نتیجه گرفت که حتما روسری او نیز باید از جنس مشابهی باشد. قسمتی از موهای قهوه ای رنگ او که به نرمی در یک گره ساده پشت گردنش جمع شده بود از زیر روسری بیرون زده  و می درخشید. سنجاق کوچکی یقۀ پیراهن  او رابسته نگهداشته بود و زیر چانۀ ظریفش دیده می شد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت توسط ترجمه توسط حمید محوی |

گرادیوا، فانتزی پمپئی

 

گرادیوا

۷

نوبرت هانولد در ابهام عجیب و غریبی غرق شده بود، پس از این که کلاه حصیری اش را به ادای احترام از روی سرش برداشت، این جمله را به زبان یونانی به او گفت : «آیا تو آتلانته دختر ایاسوس (26) هستی، یا به خاندان مله آگر شاعر تعلق داری؟»

دختری که مخاطب او بود هیچ پاسخی نداد، تنها در سکوت و با نگاهی متین و ظرافتی خاص به او می نگریست.

تحت چنین شرایطی بود که دو ره حل به ذهن نوبرت هانولد خطور کرد، یا این که به دلیل بازگشت به زندگی قادربه حرف زدن نیست، و یا این که اصل و نسب یونانی نداشته و به زبان یونانی حرف نمی زند، و به این ترتیب باید به زبان لاتینی از او حرف بزند. به این ترتیب به زبان لاتینی از او پرسید : «آیا پدر تو از اشراف پمپئی بوده و ریشۀ لاتینی داشته است؟»

ولی باز هم پاسخی از او نشنید، و تنها روی لبانش قوسی از حرکتی فرار نقش بست که گویی می خواهد از خندیدن جلوگیری کند. این بار ترس بر نوبرت هانولد چیزه شد: مطمئنا او مجسمه ای ست که قادر به سخن گفتن نیست و شبحی ست که مقابل او نشسته. آشفتگی او از چهره اش پیدا بود. ولی او بیش از این نمی توانست مقاومت کند و تیسمی بر لبانش نقش بست و در عین حال صدایی از آن خارج شد که می گفت : «اگر می خواهید با من حرف بزنید، باید به زبان آلمانی حرف بزنید.»

شنیدن چنین حرفی از زبان یکی از اهالی پمپئی که دو هزار سال پیش از این مرده بوده است، برای نوبرت هانولد شگفت انگیز به نظر می رسید، و تمام شگفت زدگی او متأثر از دو موج حسی بودند که در درون خود او با هم تلاقی می کردند. اوّل این که گرادیوا قادر به حرف زدن است، در ثانی طرز بیان و صدای خاص او روح او را قویا تحت تأثیر قرار می دهد. این صدا به همان روشنی چشمهایش بود، و بیشتر طنین صدای ناقوس را تداعی می کرد که در آرامش نیمروز بر فراز شقایق های شکفته، مرتعش می گشت، و باستان شناس جوان ناگهان در وجودش احساس کرد که این صدا را پیش از این در جایی شنیده است، و بی اختیار بلا صدای بلند گفت : «مطمئن بودم که صدای تو باید چنین طنینی داشته باشد.»

چهرۀ بانوی جوان با تعجب سعی می کرد بغهمد موضوع چیست ولی موفق نمی شد، ولی سرانجام به آخرین جمله ای که او به زبان آورده بود، پاسخ گفت : «چگونه می توانید مطمئن باشید ! شما که هرگز با من مصاحبتی نداشته اید!»

از نظر نوربرت هانولد هیچ جای تعجبی نداشت که گرادیوا به زبان آلمانی و در اشکال امروز حرف بزند، چون که او طبیعتا حرف می زند و او هم بدون هیچ مشکلی حرف او را می فهمید، و فورا جواب داد : گفت و گویی البته نه، ولی ترا صدا زدم، همان وقتی که می خواستی بخوابی و من در کنارت بودم ...صورت تو حالت زیبا و متینی داشت و با نمونۀ نقش برجستۀ آن تطبیق می کرد...خواهش می کنم...مثل وقتی که روی پله بودی...صورتت را یک بار دیگر به روی آن بگذار.»

در مدتی که حرف می زد یک پروانۀ طلایی رنگ با بالهایی که بیشتر به سرخی می زد، میان ستون ها پرواز می کرد و در اطراف سر گرادیوا دو سه بار چرخید و سرانجام روی موهای قهوه ای تابدار او و بالای پیشانی او فرود آمد و نشست. در همین لحظه، بانوی جوان ناگهان در حرکتی سریع ولی در آرامش کامل از جا بر خاست، و با نگاه مختصری به او که گویی او را تقربیا دیوانه می پندارد، کمی به جلو رفت و با قدمهایی که خاص خود او بود طول روّاق قدیمی را پیمود و دور شد. مدتی هنوز دیده می شد ولی بعد، گویی جایی در درون زمین فرو رفته و ناپدید گشت. نوبرت هانولد همان جایی که بود ایستاد، نفسش قطع شده بود، و از آن چه در برابر دیدگانش به وقوع پیوسته بود احساس گنگی داشت، گیج و مبهوت دوباره در ادامۀ فرضیۀ قدیمی اش، به این نتیجه رسید که وقت نیمروز موعد باز گشت ارواح به زندگی گذشته بوده و پروانه نیز از سبزه زارهای هادس(27) به عنوان قاصد بالدار، آمده بوده تا به او موعد بازگشتش را به جهان مردگان یادآور شود. به این نظریه، نظریۀ دیگری اضافه کرد که هنوز برایش چندان روشن و مشخص نبود، او می دانست که نام این پروانۀ زیبا که در مناطق مدیترانه ای زندگی می کند، کلئوپاتر است، در عین حال نام همسر جوان مله آگر نیز کلئوپاتر بوده است. همسر جوان مله آگر در سوگ شوهرش تا جایی پیش می رود که خود را به مقدسات اعماق زمین می سپارد و قربانی می کند...ناگهان به همان سویی که گرادیوا رفته بود، فریاد کرد : «فراد ظهر باز هم به همین جا خواهی آمد؟»

ولی او بخ پشت سرش نگاه نکرد و هیچ پاسخی نگفت، و ظرف یک لجظه پشت ستونها ناپدید شد. لحظه ای بعد به فکرش خطور کرد که به دنبال او بدود، ولی هیچ اثری از آثار او دیده نمی شد. زیر آفتاب سوزان، در درون کاخ مله آگر، و در اطراف او همه چیز بی حرکت و در خاموشی فرو رفته بود، تنها کلدوپاتر با بالهای طلایی و سرخش هنوز به آرامی پرواز می کرد و دوایری در فضا ترسیم می کرد، تا این که سرانجام روی توده ای از گل های شقایق فرود آمد. چه زمانی و چگونه به اینگرسو بازگشته بود، این را نوبرت هانولد هرگز ندانست و چنین موضوعی هرگز در خاطرۀ او ثبت نشد، تنها به یادمی آورد که شدیدا احساس گرسنگی می کرده و می خواسته برای صرف نهار به دیومد بازگردد. پس از صرف غذا، با این که دیر وقت به نظر می رسید برای راه پیمایی اولین جاده ای را که دیده بود انتخاب کرد. این جاده او را به ساحل خلیج واقع در شمال کاستلامار هدایت می کرد، در آنجا روی قطعه ای سنگ آتش فشانی نشست تا باد دریایی ذهنش را آرام سازد، تا وقتی که آفتاب تا نیمۀ کوه سنت آنجلو پائین آمد. ولی علی رغم گذشت ساعت ها در ساحل آب و نسیم هوای تازه، روحیۀ او بهبود نیافت و در همان حال مغشوشی که هتل را ترک کرده بود به آنجا بازگشت. مشتریان هتل خیلی جدی سرگرم گفت و گو بودند، در گوشه ای از سالن نشست و سفارش شراب وزوو داد، به چهرۀ افرادی که در اطراف او بودند نگاه می کرد و به حرفهایشان گوش می داد، و خیلی زود به این نتیجه رسید که امروز هیچ یک از آنها با آن میته ای که اهل پمپئی بوده  و در نیمروز به زندگی بازگشته بوده است، ملاقاتی نداشته و با با او حرف نزده است. از همان اوّل هم باید این را می دانست، چون که همگی دور میزهایشان جمع شده اند. چرا و به چه دلیلی، این را نمی توانست بگوید، ولی ظرف چند لحظه خودش را به هتل رقیب هتل دیومد یعنی هتل سوئیس رساند و در گوشه ای نشست و یک نیم بطری شراب وزوویو سفارش داد، زیرا از این جهت که بتواند در این جا نیز به مشاهداتش ادامه دهد، می بایستی چیزی سفارش می داد. ولی به همان نتیجۀ قبلی رسید، با این تفاوت که به شکل ضمنی با تک تک چهره های بازدیدکنندگانی که موقتا در پمپئی گردهم آمده بودند آشنا شود. بدون شک چنین مشاهداتی اگر چه به وسعت آگاهی او می افزود، ولی از دیدگاه او به هیچ عنوان نمی توانست مزیتی علمی و واقعی در بر داشته باشد. با این وجود احساس رضایت خاطر خاصی داشت زیرا با تمام افرادی که در هر دو هتل بودند، علی رغم جنسیتشان، به شکل یک جانبه آشنا شده بود و به حرفهایشان گوش داده بود بی آن که رابطۀ شخصی با آنها داشته باشد. البته به هیچ وجه این فکر پوچ به ذهنش راه نیافته بود که شاید بتواند کرادیوایش را در این دو هتل ملاقات کند، ولی می توانست مطمئن باشد که در هیچ یک از این دو هتل هیچ فردی، زن و یا مرد، کمترین شباهتی حتی دورادور با گرادیوا نداشته است. در حالی که به مشاهدات خود ادامه می داد، پیوسته لیوانش را پر می کرد تا جایی که دیگر بطری شراب ته کشیده بود، سپس برخاست و به دیومد برگشت. در این موقع آسمان پر از ستاره های درخشانی بود که چشمک می زدند، ولی نوربرت هانولد به نظرش رسید که آنها بر حسب معمول سر جایشان بی حرکت نمانده اند و گویی پرسه (28)، کاسیوپه(29) و آندرومد(30) با مردان و زنان همراه خود به آرامی چرخ می زنند و در حال رقصیدن هستند، و به همین ترتیب حتی روی سطح زمین تصور کرد که سایۀ درختان و بناهای اطراف سر جایشان ثابت نیستند. البته چنین واقعه ای در منطقه ای که زمین آن همواره در حال لرزش است چندان عجیب به نظر نمی رسد، کورۀ زیر زمینی همواره آماده برای جهیدن است، و همیشه کمی از حرارت خود را از طریق کندۀ تاک و خوشه های انگور منتقل می کند که شراب وزوویو را از آن می گیرند، یعنی شرابی که جزء نوشیدنی های عادی نوربرت هانولد نبود و حتی آن را به عنوان سوپ پیش از غذا نیز صرف نمی کرد. تنها اگر رقص شخصیت های اسطوره ای را می بایستی به حساب شراب گذاشت، با این وجود می توانست به یاد بیاورد که از ظهر تمام اشیاء کمی دور سرش در گردش بوده اند و از چنین احساسی فراتر از آن چه قبلا فکر می کرد نکتۀ تازه ای کشف نکرده بود. به اتاق خودش رفت و آن جا کمی جلوی پنجرۀ گشوده اش به مشاهدۀ مناظر اطراف ایستاد، نگاهش روی شکل مخروطی کوه وزوو که در این ساعت قله و کاکل دودی آن دیده نمی شد، ثابت ماند. دامن ارغوانی تاریک وزوو امواج شکاف های درهم و برهمی را تشکیل می داد. سپس باستانشناس جوان بی آن که چراغ را روشن کند، لباسش را بیرون آورد و به تخت خواب رفت، و وقتی روی آن دراز کشید، دیگر از تخت خواب دیومد خبری نبود، بلکه صحرایی بود پر از گل های شقایق که روی او را می پوشاند، مثل روکشی نرم از پر قو که زیر نور آفتاب گرم شده باشد. دشمن دیرینۀ او، معادل پنجاه شصت مگس با استفاده از تاریکی و رخوت بالای سر او به پرواز در آمدند، شاید یکی از آنها کلئوپاتر سرخ و طلایی باشد که بالای سر و اطراف چشم های او بال می زند، ولی در او هیچ نفرت اجتناب ناپذیری دیده نمی شد و مصیبت هزاران ساله نیز گویی به فراموشی سپرده شده بود.

با تابش نخستین پرتوهای بامدادی، مگس ها نیز به پرواز در آمده بودند، . نوبرت هانولد به درستی نمی توانست به یاد آورد که دیشب چه حادثه ای در اطراف تخت خواب او  روی داده است، تنها می توانست احساسش را با داستان های مسخ آمیز اووید شاعر رمی تداعی کند. با این وجود با اطمینان می توانست بگوید که دیشب موجودی اسرار آمیز کنار او نشسته بوده و پیوسته پنبۀ خواب او را می بافته است، زیرا سنگینی آن را در تمام سرش حس می کرد. گویی مهی غلیظ سرش را احاطه کرده و به شکل نا امید کننده ای امکان هر گونه فکری را از او ربوده است. تنها چیزی را که به یاد می آورد، این بود که امروز باید رأس ظهر، ساعت مقرر برای بازگشت اشباح، در کاخ مله آگر حضور بهم رساند. و همین موضوع موجب شد که ترس بر او چیره شود، زیرا ممکن بود که نگهبانان با دیدن چهرۀ او مانع ورودش شوند، در هر صورت ترجیح می داد که خود را از نگاه دیگران دور نگهدارد. برای اجتناب از چنین مشکلاتی، آشنای قدیمی پمپئی راه حل خاصی در اختیار داشت، که در واقع خلاف مقررات بود ولی نوبرت هانولد نیز در شرایطی نبود که بتواند از نظر اخلاقی رفتارش را با موازین قانونی تطبیق دهد. مثل همان شب اوّل ورودش، از حصار قدیمی بالا رفت و با پیمودن آن بیش از نیمی از جهان ویرانه را تا دروازۀ شمال شرقی را میان بر زد، یعنی جایی که نه نگهبان داشت و نه هیچ بازدیدکننده ای از آنجا عبور می کرد. از آنجا به بعد دیگر هیچ مشکلی وجود نداشت و به راحتی می توانست به طرف درون شهر برود، بی آن که از گول زدن دستگاه اداری و ابتکار عمل خود خواهانه اش، بیش از اندازه موجب ندامت او شود، و آن دو لیر حق ورودی را نیز می توانست به نحو دیگری بپردازد. به این ترتیب بدون این که دیده شود وارد بخشی از شهر قدیمی شده بود که هیچکس هرگز آن را بازدید نکرده بود، و هیچ جذبۀ خاصی نداشت، زیرا حفاری ها هنوز تمام نشده بود. در گوشه ای، زیر سایه، دور از چشم دیگران نشست و منتظر ماند، گهگاه ساعتش را نگاه می کرد تا فاصله اش را با موعد بازگشت ارواح محاسبه کند. در یک آن در فاصلۀ نسبتا دوری چیزی سفید و نقره ای فام به نظرش رسید که برق می زد ولی نمی توانست به آن چه دیده است اطمینان داشته باشد، با کنجکاوی به طرف آن نقطه رفت و از نزدیک دید که این شیء درخشنده چیزی به جز بوتۀ گل آسفودل نیست که با ساقۀ بلند و پوشیده از گلهای زنگوله ای سفید خود نمایی کرده، و فکر کرد کرد که حتما باد تخم آن را از بیرون به این محل آورده است.

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت توسط ترجمه توسط حمید محوی |

  گرادیوا، فانتزی پمپئی

 

گرادیوا

 

۸

گلی که به جهان اعماق زمین تغلق داشته و از دیدگاه نمادینه بار معانی بسیار زیادی را با خود حمل می کند، و سرانجام نوبرت هانولد به این نتیجه رسید که این گل به قصد او در این جا کاشته شده است، ساقۀ باریک آن را شکست و به همان جای اولیۀ خود باز گشت. آفتاب ماه می مثل روز گذشته داغ و گداخته بود و به سمت الرأس نزدیک می شد، نوبرت به راه افتاد. در این ساعت سکوت و خلوت مرگ باری بر شهر قدیمی حکم فرمایی می کرد، در انتهای جاده به طرف غرب، گروهی بازدیدکننده تجمع کرده بودند و با عجله برای بشقاب های سوپ نقشه می کشیدند. تنها هوای مرتعش و حرکت امواج سوزان را می شد دید، و تنها یک نفر با شاخۀ اسفودل در دست، در این لحظه نوربرت هانولد، خدای مردگان، هرمس، پسر زئوس و مایا را تداعی می کرد که با لباسی امروزی برای مأموریتی آمده و می خواهد روح سرگردانی را تا جهنم همراهی کند.

بی آن که توجهی به انتخاب مسیر خود داشته باشد، نا خودآگاهانه درست همان مسیری را در پیش گرفت که می بایست و سرانجام به کاخ مله آگر رسید، که مثل روز گذشته خالی از زندگی بود، و با تمام ستون ها و دالان ها و حیاط و گل های شقایق پذیرای او می شد. ولی در لحظه ای که وارد کاخ می شد به درستی نمی دانست که آیا روز گذشته بوده و یا دوهزار سال پیش که برای پرسشی که از نظر علمی و باستان شناسی حائز اهمیت بوده نزد صاحب خانه آمده بوده است. و این پرسش دیگری بود که مطمئنا قادر به پاسخگویی به آن نبود و از طرف دیگر، اگر چه تناقض آمیز بنظرش می رسید، ولی آگاهی از جهان باستان بیهوده ترین و بی فایده ترین موضوعی بود که در این لحظه می توانست برایش مطرح شود. و برایش قابل درک نبود که چگونه به چنین علمی پایبند شده است، در حالی که پرسش او در این لحظه به مسائل دیگری مربوط می شد، و این پرسش که چگونه می توان ظهور جسمانی فردی را توضیح داد که در عین حال مرده و زنده است؟ و علاوه براین چگونه است که چنین اشباحی تنها در طول نیمروز به زندگی باز می گردند؟ و سپس تعدای شاید و امّا برایش مطرح شد، شاید این حادثه تنها دیروز روی داده، شاید این نوع وقایع تنها یک بار درقرن و یا در هزاره روی می دهد، و به این ترتیب نتیجه گرفت که بازگشت او به این مکان مطمئنا بیهوده بوده است و هرگز آن کسی را که به دنبالش می گردد هرگز ملاقات نخواهد کرد، چون که پیش از مدتی مقرر حق بازگشت نخواهد داشت، و موعد بازگشت او زمانی دوبره به وقوع خواهد پیوست که خود او دیگر جمع زندگان را ترک گفته، و یعنی زمانی که نوربرت هانولد دفن شده و فراموش گشته است. در حالی که این افکار هذیان آمیز را در عالم باطنی اش زمزمه می کرد، ناخودآگاهانه به پای نقاشی دیواری رفت که قسمت کردن سیب توسط پریس را بازنمایی می کرد، و در همین جا بود چشمش به گرادیوا افتاد که درست مثل روز گذشته در همان لباس، بین همان دو ستون زرد رنگ و روی همان پله نشسته بود.

نمی خواست تسلیم تراوشات هذیان آمیز تخیلاتش شود. به تصور او تخیلاتش آن چه را که دیروز در عالم واقعیت دیده بوده، امروز آن را به شکل موهومی در برابرش ظاهر ساخته است. با این وجود نمی توانست از تماشای صحنۀ مجازی که آینۀ تخیلاتش در برابر او به نمایش گذاشته بود قطع نظر کند، و بی اختیار از صمیم قلب با حالتی ملال آمیز این کلمات را بر زبانش جاری ساخت : «آه تنها اگر می توانستی واقعیت داشته باشی، تنها اگر هنوز زنده بودی!»

و بعد صدایش خاموش شد و دوباره سکوت آنچه را که از عهد قدیم باقی مانده بود در این گوشه از کاخ مله آگر فرا می گیرد که در دوهزار سال پیش از این سالن پذیرایی و محل نگهداری آرشیو خانوادگی بوده است. سکوت مطلق. ولی ناگهان طنین صدای دیگری در فضا می پیچد : «نمی خواهی بنشینی؟ خسته به نظر می رسی!»

در این لحظه قلب نوبرت هانولد گویی از تپش باز می ایستد، افکار گوناگونی به ذهنش خطور می کند، تصویر خیالی نمی توانست حرف بزند، و یا این که هنوز تحت تأثیرات فریبندۀ هذیان های شنوایی ست؟ با چشم های سرگردان، با دست به ستونی که در نزدیکی اوست تکیه می دهد. ولی نه، گویی که این تخیلات تب دار نمی خواهند او را رها کنند، و یک بار دیگر صدایی طنین می افکند، صدایی که بدون شک تنها می تواند به گرادیوا تعلق داشته باشد، و می پرسد : «این گل های سفید را برای من آورده ای؟»

بی حسی و کرختی خاصی بر نوبرت هانولد چیره شد، احساس می کرد که دیگر نمی تواند روی پاهایش بند شود، و باید بنشیند، به همان شکلی که به ستون تکیه کرده بود، در طول آن به پائین خزید، و روی پله، مقابل گرادیوایش نشست. چشمهای روشن گرادیوا روی صورت او متمرکز شده بود، ولی نگاه او حرف دیگری برای گفتن داشت که با آن چه دیروز هنگام رفتن از خود نشان می داد، متفاوت بود. دیروز اگر نگاه او سرشار از آزردگی و نکوهش بود، ولی امروز روز دیگری به نظر می رسید و باید باور می کرد که در این مدت روحیه اش تغییر کرده و حالا کنجکاویی عمیق و نیاز عمیق به دانستن جایگزین آن شده است، و علاوه بر این در محاوره او این بار از دوم شخص مفرد استفاده برای حرف زدن استفاده کرده و حتما پی برده است که دوّم شخص جمع مناسب زبان و دکوراسیون اطراف او نیست، و به شکل کاملا طبیعی و بدون هیچ مانعی از «تو» استفاده می کند. پس از آخرین پرسش او، نوبرت هانولد هنوز ساکت باقی مانده بود، به همین علت دوباره او را  مورد خطاب قرار داد و گفت : «دیروز می گفتی که من را هنگامی که می خواستم بخوابم صدا کرده ای، و بعد از آن هم کنار من نشسته ای و این که صورت من مثل سنگ مرمر سفید شده بوده است…این حادثه کی و در کجا اتفاق افتاده؟ من چنین واقعه ای را به یاد نمی آورم ولی دوست دارم که تو با دقت بیشتری آن را برایم تعریف کنی.»

نوبرت هانولد در این لحظه دیگر به اندازه ای به هوش آمده بود که می توانست حرف بزند و پاسخ گوید : «شبی بود که تو روی پله های معبد آپولون نشسته بودی و باران خاکستر آتش فشان وزوو ترا می پوشاند. خیلی وقت پیش. البته، بدون هیچ پیش زمینۀ قبلی به ذهنم خطور کرد.»

و گرادیوا با لحن خیلی جدی به او گفت : «باید حدس می زدم که احتمالا اتفاقی شبیه به این افتاده، دیروز وقتی با من حرف می زدی آمادگی شنیدن آن را نداشتم...ولی اگر اشتباه نکرده باشم، این حادثه بادی در دو هزار سال پیش از این اتفاق افتاده باشد. آیا تو آن زمان هنوز زنده بودی؟ ولی حالا خیلی جوانتر به نظر می رسی! » و در پایان حرفهایش لبخند کوچک و جذابی بر لبانش نقش بست. نوربرت که در اغتشاش و دو دلی کامل غرق شده بود، با لکنت زبان پاسخ گفت : «در واقع نه، فکر می کنم که در اسل 79 هنوز زنده نبودم...شاید..بله، مطمئنا این فعالیت ذهنی که رؤیا می نامند، من را به این دوران یعنی زمان تخریب پمپئی منتقل کرده بوده است...ولی تو را در همان نگاه اول شناختم...»

چهرۀ زن جوان که در چند قدمی او نشسته بود، حالت شگفت زده ای به خود گرفت و با لحن تعجب آوری تکرار کرد : «تو من را شناختی؟ در خواب؟ ولی چگونه؟»

و نوبرت پاسخ داد : «فورا تو را از روی طرز راه رفتنت تشخیص دادم.»

زن جوان گفت : « پس این آن چیزی بود که تو دیده بودی؟ یعنی این که من به شکل خاصی راه می روم؟»

این طور به نظر می رسید که نوبرت هانولد بیش از پیش دچار حیرت و سرگردانی می شود، و پاسخ می گوید که : «بله، نمی دانستی؟ تو به شکل خیلی زیبایی راه می روی و همین طرز راه رفتن خیلی خاص است که تو را از تمام زن های دیگر قابل تفکیک می سازد، حداقل از تمام آنهایی که امروز زندگی می کنند، از همۀ آنها بدون استثناء زیباتر راه می روی. تو را میان همه فورا تشخیص دادم، به خاطر چهره و طرز لباس پوشیدن، و همه و همه که کاملا با نقش برجسته ات تطبیق می کرد.»

 

و زن جوان با همان لحن جدی و گویی حالا به موضوع پی برده است گفت : «آها، خب، من با نقش برجستۀ رمی خودم...البته، ولی هیچ فکرش را نکرده بودم، ولی در واقع حالا کاملا نمی دانم...چه شکلی ست؟ تو آن را آنجا دیدی، همینطوری؟»

 

بعد نوربرت هانولد برایش توضیح داد که دیدن آن نقش برجسته به اندازه ای او را تحت تأثیر قرار داده بود که قالب گچی آن را در آلمان خریداری کرده و چندین سال که آن را به دیوار اتاق کارش نصب کرده، و هر روز آن را نگاه می کند، و به این نتیجه رسیده بوده که این تصویر به زن جوانی که از اهالی پمپئی تعلق دارد که در شهر زادگاهش در حال گام برداشتن روی سنگ فرش خیابان است. و آن خواب غیر منتظره بود که چنین فرضیه ای را تأیید کرد، و به همین علت نیز بوده است که او برای جستجوی بقایای رد پای او به این سفر آمده است. و دیروز ظهر، وقتی که به نبش خیابان مرکور رسیده بوده، ناگهان گویی تصویر او را می بیند که مقابلش روی سنگ فرش راه می رود، و حدس می زند که او می خواسته وارد کاخ آپولون شود، بعد به راهش ادامه داد و کمی دورتر در خانۀ مله آگر ناپدید شد.

زن جوان با سر حرف های او را تأیید کرد و گفت : «بله، می خواستم به معبد آپولون بروم، ولی سرانجام به این جا آمدم.»

نوربرت ادامه داد : «به این ترتیب شاعر یونانی مله آگر به یادم آمد و فکر کردم که شاید تو از نواده های او باشی...از فرصتی که به تو اعطاء شده استفاده کرده ای...که به خانۀ نیاکانت بازگردی. ولی وقتی با تو به زبان یونانی حرف زدم، نفهمیدی!»

زن جوان با تعجب گفت : «آها، زبان یونانی بود؟ نه، نفهمیدم، یا این که باید فراموش کرده باشم. ولی چند دقیقۀ پیش چیزهایی را که می گفتی دقیقا می فهمیدم، انگار که می خواستی یک نفر این جا هنوز زنده باشد، ولی چیزی را که خوب نفهمیدم این بود که نمی دانم از چه کسی حرف می زدی.»

در جواب به او گفت که با دیدن او فکر کرده بوده است که او موجود واقعی نیست و تنها نیروی تخیلی او بوده که چنین تصویر موهومی را در همان محلی که دیروز او را ملاقات کرده، به شکل فریبنده ای بازسازی کرده است. زن جوان با شنیدن توضیحات نوبرت هانولد خنده اش گرفت و تأیید کرد : «انگار حق با توست، باید مواظب تخیلات افسار گسیخته ات باشی ولی با این وجود من برای رسیدن به چنین فرضیه ای نیازی نمی بینم که حتما ترا در گذشتۀ خیلی دور ملاقات کرده باشم!»

ولی این موضوع را رها کرد و دوباره ادامه داد : «در طرز راه رفتن من چه چیز خاصی هست که تو چند لحظۀ پیش از آن حرف می زدی؟»

روشن بود که بیش از پیش در این موضوع کنجکاوی می کند و می خواهد دوباره سر صحبت را باز کند، نوربرت گفت : «می توانم چیزی از تو بپرسم...» روی این نکته مکث کرد، چون که نگران بود که حادثه ای که دیروز اتفاق افتاد امروز هم تکرار شود، زیرا وقتی از او خواسته بود یک بار دیگر سرش را روی پلۀ معبد آپولون بگذارد، او با خاطری آزرده محل را ترک کرده بود، و حالا به شکل مبهمی نگاه سرزنش بار او را در خاطره اش تداعی می کرد. ولی حالا چشمان او سرشار از متانت و مهربانی بود و از آنجایی که نوربرت همچنان به سکوت خود ادامه داده بود، به او گفت : «این لطف توست که می خواهی من همان شخصی باشم که آرزوی زنده بودن او را در دلت می پرورانی. اگر در ازای آن می خواهی کاری براین انجام دهم، با کمال میل در خدمت تو هستم.»

این جملات دوستانه اضطراب نوربرت را آرام بخشید و گفت : «خیلی دلم می خواهد تو را در حال راه رفتن ببینم، مثل نقش برجسته ات.»

«با کمال میل»، بی آن که چیزی بگوید، برخاست و بین دیوار و ستون ها چند گام برداشت. حرکات او کاملا با آن چه در خاطر مرد جوان حک شده بود مطابقت داشت، حرکاتی چابک و دلپذیر، کف پا تقریبا عمودی بود، ولی برای اولین بار وقتی به پاهایش نگاه می کرد، متوجه شد که او سندل به پا ندارد بلکه کفش های او چرمی و به رنگ زرد مات است. وقتی به نزدیک او بر گشت و ساکت نشست، نوربرت فورا به تفاوت کفش های او و نقش برجسته اشاره کرد، و زن جوان در پاسخ گفت : «زمان مرتبا همه چیز را تغییر می دهد، حالا دیگر سندل رایج نیست، به همین دلیل من کفش می پوشم، این کفش ها پا را از گرد و غبار و باران بهتر محافظت می کند. ولی به چه دلیلی می خواستی من در برابر تو راه بروم؟ چه چیز خاصی در راه رفتن من وجود دارد؟»

او دوباره پرسش قدیمی خودش را تکرار می کرد که عاری از کنجکاوی زنانه نبود. نوربرت هانولد در پاسخ برای او توضیح می دهد که این موضوع به موقعیت اصلی یکی از پاها مرتبط می باشد که در پشت به حالت عمودی قرار می گیرد و اضافه می کند که در کشور خودش چندین هفته به مشاهدۀ طرز راه رفتن زنان امروزی در خیابان پرداخته، ولی مشاهدات او نشان می دهند که این شیوۀ زیبا در گام برداشتن زنان امروزی کاملا فراموش شده و از بین رفته است، مگر یک مورد استثنایی، ولی افسوس که به علت ازدحام مردم نتوانسته بوده در این مورد خاص و استثنایی اطمینان حاصل کند، و این احتمال را هم در نظر می گیرد که ممکن است دچار توهم بصری شده باشد، به این علت که به نظرش رسیده بوده که بین خطوط چهرۀ آن زن ناشناس و گرادیوا شباهت هایی وجود دارد.

و زن جوان در پاسخ گفت : «حیف، جای تأسف است، چون که اطمینان حاصل کردن از آن حتما از نظر علمی می توانست خیلی اهمیت داشته باشد و شاید هم که نیازی به این سفر طولانی نداشتی که تا این جا بیایی. ولی دقیقا از چه کسی حرف می زنی، گرادیوا کیست؟»

نوبرت هانولد : «من این نام را برای نقش برجستۀ تو انتخاب کردم، به این علت که نام اصلی تو را نمی دانستم...و هنوز هم نمی دانم نام چیست!»

واین حرف آخر را با تردید و دو دلی به زبان آورد، و او نیز پیش از آن که چیزی بگوید کمی تردید کرد : «اسم من زوئه است»

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت توسط ترجمه توسط حمید محوی |

  گرادیوا، فانتزی پمپئی

 

 گرادیوا

۹

 

نوربرت هانولد با لحن تأسف آمیزی گفت : «این اسم برازندۀ تو ست، ولی صدای آن در گوش من مثل طنز تلخی طنین می اندازد، به این علت که زوئه به معنای زندگی ست.»

و زوئه ادامه داد : «ولی سرنوشت را باید پذیرفت، و من قرن هاست که به مرگ خودم عادت کرده ام. ولی برای امروز وقت من تمام شده. تو برای من گلی آورده ای که معمولا به گورستان ها اهداء می کنند، آن را برای من آورده ای که من را در راه بازگشت همراهی کنی. آن را به من بده!» و در حالی که از جا بر می خاست دستش را به سوی دراز کرد و او نیز با احتیاط به طوری که انگشتان او را لمس نکند، شاخۀ گل اسفودل را به دست او داد.

در حالی که شاخۀ گل را از دست او می گرفت، گفت : «مرسی، در فصل بهار، آنهایی که خوش شانس هستند معمولا گل رز هدیه می گیرند، ولی من، گل فراموشی ست که باید از دست تو بگیرم. فردا بازهم مجاز هستم که به این جا بیایم، اگر تو هم راهت به خانۀ مله آگر افتاد، می توانیم مثل امروز یک دیگر را همین جا ببینیم و کنار این گل های شقایق بنشینیم...بعد رفت و مثل روز گذشته در زاویۀ طاق نما ناپدید شد، گویی که در زمین فرو رفته باشد. پس از رفتن او فضای اطراف خالی تر از همیشه به نظرش رسید که در سکوتی عمیق غرق شده است، تنها صدای پرنده ای را شنید که بر فراز شهر ویران شده عبور می کرد و طنین خندۀ مختصری را  برای او تداعی کرد. تنها شده بود، به پله ای که او روی آن نشسته بود نگاه کرد، چیزی سفید رنگ به نظرش رسید، شاید کاغذ پاپیروس باشد که دیروز گرادیوا روی زانوانش نگهداشته بود و امروز آن را فراموش کرده است. وقتی با احتیاط باستان شناسانه آن را برمی داشت، کاشف به عمل آمد که یک دفتر چۀ طراحی بوده و طرح بقایای اماکن مختلف پمپئی در آن با مداد کشیده شده است. برگ ماقبل آخر میز سه پایه در حیاط کاخ مله آگر را نشان می داد، و برگ آخر نیز ردیف ستون های ایوان طراحی شده بود و در پلان اوّل هم گل های شقایق کشیده شده بودند. در واقع چیزی کنجکاوی او را بر انگیخته بود، این موضوع که مرده ای به شکل امروزی قادر به طراحی باشد و یا این که به زبان آلمانی حرف بزند. ولی هیچ یک از این موارد در مقایسه با بازگشت او به زندگی چندان جای تعجبی برای او نداشت. ظاهرا او از ساعت آزادی که همان ظهر، موعد بازگشت ارواح است، استفاده می کند تا تصویر محلی را که پیش از این ها در آن زندگی می کرده، با مهارت و قابلیت هنری بی سابقه ای ثبت کرده و نگهداری کند. طرح های او کاملا نشان می دادند که او واجد قدرت دید قابل ملاحظه و با ظرافتی ست، حرف هایش نیز سرشار از هش و ذکاوت خاصی بودند، احتمالا او بارها کنار آن میز قدیمی نشسته بوده و به همین علت نیز بیش از همه برایش اهمیت داشت است. نوربرت، دفتر طراحی به دست، در پی همان راهی که او رفته بود، ایوان را پیمود و در پیچ دیوار شکاف باریکی پیدا کرد که تنها فرد لاغر اندامی می توانست از آن عبور کند و سپس به ساختمان کناری و از طریق آن به آن طرف راه پیدا کند.

از چنین مشاهده ای فورا نتیجه گرفت که زوئه-گرادیوا در زمین فرو نمی رفته است، و   چنین فکری اساسا پوچ و بی معنی به نظرش می رسید، و علاوه براین حتی از خودش تعجب می کرد که چگونه به چنین فکری باور داشته است. ولی نتیجه گرفت که او حتما از همین راه به آرامگاهش بازگشته و مزار او باید جایی در محوطۀ گورستان باشد، با عجله خیابان مرکور و از دروازۀ هرکول عبور کرد، ولی وقتی نفس نفس زنان، خیس عرق به آن جا رسید دیگر دیر شده بود. محوطۀ پهن گورستان خالی بود، و تابش نور خیره کننده در انتهای آن، پشت دیواری از پرتوهای نورانی، گویی سایه ای را می بیند که به آرامی مقابل ویلای دیومد ناپدید می شود. نوربرت هانولد نیمۀ دوّم روز را با این احساس گذراند که تمام پمپئی و یا حداقل آن مکان هایی که او از آن جا عبور کرده بوده، از ابر و مه پوشیده بوده است، ولی نه از آن نوع ابر و مه خاکستری و کدر و ملال آور، بلکه از نوع رنگارنگ، آبی، قرمز، قهوه ای و سفید روشن، و علاوه بر این خطوط طلایی که پتو های خورشیدی در آنها تنیده بودند. به طوری که در حس بینایی و شنوایی اختلالی ایجاد نمی کرد، و تنها فکر او بود نمی توانست در آن نفوذ کند و همین کافی بود تا دیواری معادل همان ابرهای غلیظ ملال آور در برابرش ایجاد کند. باستان شناس جوان احساس می کرد که گویی بدون وقفه و بی اختیار شراب ناب فیاچتو محصول وزوویو را بی آن که بنوشد در جمجمه اش جریان دارد. سعی کرد مرحمی برای سرمستی خود پیدا کند : مرتب آب می خورد و تا جایی که ممکن بود می دوید. مهارتش در طب بیش از این نبود، ولی عارضه شناسی او تا حدی بود که بتواند تشخیص دهد که چنین حالت غریبی به دلیل تجمع خون در سرش بوده، و شاید هم رابطه ای با افزایش ریتم قلبش داشته باشد. احساس می کرد که قلبش در قفس سینه حالت عادی ندارد، و کاملا برایش تازگی داشت. افکار پریشان راحتش نمی گذاشتند، و یکی از ابهاماتی که بیش از پیش او را به خود وا داشته بود و پاسخ مناسبی نیز نمی توانست برای آن پیدا کند، ترکیب جسمانی زوئه- گرادیوا بود. آیا حضور او در کاخ مله آگر واقعیتی مادّی بوده و یا این که ترکیبی وهمی از طبیعت پیشین او؟ از دیدگاه جسمانی تعبیر اوّل بود که صحیح به نظر می رسید، به این علت که قادر به حرف زدن بود و علاوه بر این می توانست مداد را بین انگشتانش دستش بگیرد. ولی  نوربرت هانولد تصور می کرد که اگر او را لمس کند، و به عنوان مثال اگر بخواهد دستش را روی دست او بگذارد، حتما با فضای خالی مواجه خواهد شد. انگیزه ای باطنی مصرّانه او را تشویق می کرد که از این موضوع اطمینان حاصل کند، ولی در عین حال هیچ کاری مگر خیال پردازی نمی توانست انجام دهد، و دذ هر صورت احساس می کرد که صحت هریک از این دو نظریه موجب اضطراب او خواهد شد. اگر زوئه-گرادیوا مادیت عینی داشته باشد، او را به وحشت خواهد انداخت و اگر غیر مادّی باشد، برای او ملال و اندوه سنگینی در بر خواهد داشت. بیهوده خود را با مسائلی در گیر کرده بود که راه حلی نداشتند، تنها یک راه به فکرش خطور کرد، و آن هم همان راهی بود محققین آن را تجربۀ عملی می نامند. پس از راه پیمایی طولانی در طول بعد از ظهر به نخستین دامنه های سلسه کوه های عظیم سنت آنجلو در جنوب پمپئی رسید، در آن جا بر حسب اتفاق با شخص سالمندی آشنا شد که ریش خاکستری داشت و احتمالا حیوان شناس و یا طبیعت شناس بود، زیرا تجهیزات مختلفی همراهش بود و این طور به نظر می رسید که زیر آفتاب گداخته در حال انجام تحقیقاتی در این زمینه ها ست. وقتی به او نزدیک شد، مرد محقق سرش را به طرف او برگرداند و با حالتی که گویی غافلگیز شده است، به او نگاهی انداخت و گفت : «آیا فاراگیلوننسیس برایتان جالب است؟ به سختی می توانستم باور کنم، ولی فکر می کنم که تنها روی فراگلیو در ساحل کاپری زندگی نمی کند. با کمی صبر و حوصله می توان آن را در مناطق دیگر نیز پیدا کرد. شیوه ای گه همکارم آیمر به من نشان داد، واقعا خیلی مؤثر است، چند بار آن را به کار بردم و نتیجیه خیلی موفقیت آمیز بود. خواهش می کنم ساکت بمانید...»

ساکت و با احتیاط چند گام روی زمین شیب دار جلو رفت، و روی زمین بدون حرکت دراز کشید، و گره ای را که با یک شاخه علف بسته بود، جلوی شکاف باریکی در صخره کار گذاشت، یعنی آن جایی که سر کوچک آبی رنگ مارکولکی در کمین دیده می شد. او هم چنان بدون کمترین حرکتی روز زمین دراز کشیده بود، در حالی که در پشت سر او نوربرت هانولد به آرامی دور می شد و از راهی که آمده بود باز می گشت. احساس گنگی به او می گفت که چهرۀ این شکارچی مارمولک را قبلا جایی دیده است، بدون شک باید در یکی از این دو هتل او را دیده باشد، در هر صورت از طرز حرف زدنش این طور بر می آمد. ولی واقعا برایش باورنکردنی بود که عده ای با چنین انگیزه های عجیب و غریبی رنج سفر به پمپئی را بر خود هموار می سازند، و خیلی خوشحال بود که سرانجام خودش را از شرّ مزاحمت شکارچیان مارمولک آزاد کرده و حالا  دوباره می تواند با خیال راحت حواسش را روی موضوع مادیت داشتن و یا مادیت نداشتن زوئه- گرادیوا متمرکز سازد. ولی راه میان بری که او انتخاب کرده بود، بی آن که بداند، به بخش غربی شهر باستانی و به پای حصار عظیمی منتهی می شد. غرق چنین افکاری بود که از دور یکی از بناها در چشم انداز او قرار گرفت و با دیدن آن به اشتباهش پی برد.

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت توسط ترجمه توسط حمید محوی |

  گرادیوا، فانتزی پمپئی

 

گرادیوا 

۱۰

 

نه از هتل دیومد نشانی بود و نه از هتل سوئیس، ولی چیزی بود شبیه به هتل. در فاصلۀ نه چندان دوری بقایای آمفی تأتر پمپئی را باز شناخت و خاطرۀ دیدار قبلی را به یادآورد، در اطراف این محل هتل دیگری وجود داشت که خصوصا به علت دور بودن از ایستگاه راه آهن، مشتریان کمتری به آن جا رفت و آمد می کردند و خود او نیز هرگز به آن جا پا نگذاشته بود. از راه پیمایی در جاده گرمای شدیدی احساس می کرد و به علاوه سرگیجه اش نیز کاهش پیدا نکرده بود، و تحت چنین شرایطی بهترین کاری که می توانست انجام دهد، وارد شدن به داخل همین هتل بود، و یک بطری آب گازدار سفارش داد، و این تنها محرمی بود که برای احتقان مغزی می شناخت. سالن خالی بود، البته به استثنای دسته های مگس. رئیس هتل از سر بی کاری سر صحبت را با این مشتری باز کرد و می خواست از چنین موقعیتی برای ارتقاء هتلش کمی تبلیغ کند، و به این ترتیب به تفصیل از گنجینه ای که از آن جا استخراج کرده بودند حرف می زد. از توضیحات او که نیاز تمرکز زیادی هم نداشت، این طور بر می آمد که بین تمام فروشگاه های عتیقه در اطراف پمپئی، هیچ یک از اشیائی که به عنوان عتیقه به فروش رسیده است، اصل نبوده و جملگی کپی بوده اند، ولی او با داشتن کلکسیون ناچیزش، تنها اشیاء عتیقه  اصل به مشتریانش فروخته است که در اصالت آنها هیچ تردیدی وجود ندارد. زیرا او تنها اشیائی را که در حضور خود او در حفاری ها استخراج می کردند، جمع آوری می کرده است. در ادامۀ بازارگرمی هایش، از زوج جوانی حکایت می کند که در حفاری های این منطقه کشف کرده بودند و او در محل حضور داشته است. این زوج که گرفتار مصیبت ناگزیر شده بودند، در آغوش یک دیگر پناه می برند و به همان شکل مدفون می شوند. پیش از این نوبرت دربارۀ این واقعه چیز هایی شنیده بود، ولی با بالا انداختن شانه هایش چنین داستانی را افسانه پردازی تلقی کرده بود، و این بار نیز دربارۀ داستان هتل دار همین قضاوت را داشت، تا این که او یک قطعه به او نشان داد. این قطعۀ عتیقه سنجاق سینه ای فلزی بود که تحت تأثیر اکسیداسیون بخشی از آن خورده شده بود و زنگار سبز رنگی داشت، و او ادعا می کرد که در حضور خود او میان خاکسترها و کنار دختر جوان کشف شده است. وقتی نوربرت هانولد آن را با دست خودش لمس کرد، تخیلات او آن چنان تأثیری بر او گذاشتند که بی آن که توان انتقادی اش را بیش از این به کار گیرد، فورا مبلغی را که هتل دار برای سنجاق سینه تعیین کرده بود، پرداخت و متاعی که خریده بود به سرعت از «هتل خورشید» خارج شد. وقتی که از هتل خارج شده بود، سرش را برگرداند و برای آخرین بار به هتل نگاهی انداخت، پنجره ای که در طبقۀ بالا باز بود توجهش را جلب کرد، یک شاخه اسفودل پر از گ سفید در یک شیشۀ آب به طرف بیرون مایل شده بود. دیدن گل گورستان برای او گواهی بود بر اصالت شیء عتیقه ای بود که از خریدن آن باز می آمد. در راه مقابل حصارها دقیقه ای ایستاد و به دقت سنجاق سینه را بازرسی کرد، هیجان زده و مضطرب، بین دو احساس نوسان می کرد.

و نتیجه گرفت که پس این واقعه قصۀ افسانه ای نبوده و دقیقا در فاصلۀ نه چندان دوری از بازار پمپئی نزدیک معبد آپولون، زوج جوان عاشق و معشوق را که در آغوش یک دیگر بوده اند، در حفاری ها به همین شکل کشف کرده اند، یعنی همان جایی که او گرادیوا را در خواب دیده بود که به ابدیت می پیوندد. ولی آن چه او دیده بوده تنها یک خواب و رؤیا بوده، در واقعیت گرادیوا از بازار کمی دور بوده و با یک نفر دیگر روبرو می شود و با در آغوش کشیدن او به استقبال مرگ می شتابد.

سنجاق سینۀ سبزی که در دست داشت، این فکر را به او القاء کرد که حتما به زوئه-گرادیوا تعلق داشته که پائین گردن به پراهنش سنجاق می زده است. و باز هم نتیجه می گیرد که او حتما مورد علاقۀ فردی بوده که به احتمال قوی یا نامزد او بوده و یا شاید هم همسر بوده است، یعنی همان فردی که او می خواسته هنگام مرگ همراهش باشد.

نوربرت هانولد ناگهان به ذهنش خطور کرد که این سنجاق را دور بیاندازد، و در این لحظه گویی سنجاق به حالت گداخته رسیده و انگشتانش را می سوازند. و یا به عبارت دقیق تر همان احساس اضطراب آمیزی بر او چیره شد که در تخیلاتش از گرفت دست زوئه-گرادیوا و رو به رو شدن با فضای خالی احساس کرده بود. ولی سرانجام تأثیرات افککار موهومی او را ترک گفتند، و نوبرت هانولد دوباره بر افکارش مسلط شد. اگر چه خیلی مقرون به حقیقت به نظرش می رسید، ولی کاملا به اثبات نرسیده بود که این سنجاق سینه الزاما به زوئه-گرادیوا تعلق دارد و هم او بوده است که در حفاری ها در آغوش مرد جوان کشف کرده اند. این نظریۀ جدید موجب شد که او نفسی تازه کند. وقتی به هتل دیومد رسید، آفتاب در حال غروب بود، پیاده روی طولانی طی چند ساعت میل به غذا را در او بیدار کرده بود، سوپ اسپارتی را که دیومد علی رغم یونانی بودنش برای مشتریان در نظر گرفته بود، با ولع تمام استقبال کرد و از صرف غذا خیلی احساس لذت می کرد. ورود دو مسافر جدید که احتمالا یک زوج آلمانی بودند توجه او را به خود جلب کرد، هر دو چهره ای جوان داشتند ولی تشخیص این که چه رابطه ای با یک دیگر دارند، مشکل به نظر می رسید، ولی نوربرت با شباهتی که در چهرۀ آنها دیده بود، نتیجه گرفت که این دو نفر حتما باید خواهر و برادر باشند.

موهای مرد جوان بلوند بود و موهای زن جوان رنگ قهوه ای روشن داشت، علاوه بر این گل سرخی روی جلیغۀ زن جوان دیده می شد که خاطرۀ مبهمی را در ذهن نوربرت هانولد بیدار می کرد ولی کاملا نمی دانست چیست.

 

میان تمام مسافرانی که تا کنون دیده بود، این دو نفر جذاب تر از همه به نظرش می رسیدند، یک بطری فیاچتو سفارش داده بودند و با هم حرف می زدنند، ولی نه آن اندازه ای بلند که بشود به وضوح صدایشان را شنید. پچ پچ آنها سرشار از عطوفت و مهربانی به نظر می رسید و این طور که از حرکاتشان آشکار بود، گاهی از موضوعات جدی حرف می زدنند و گاهی با هم شوخی می کردند و هر از گاهی نیز لبخند ملایمی بر لبانشان نقش می بست که میل شرکت در گفت و گوی آنها را تشویق می کردريال به طوری که اگر نوربرت هانولد دو روز پیش وقتی که سالن انباشته از انگلیسی و آمریکایی بود، آنها را می دید، حتما سر صحبت را با آنها باز می کرد. ولی احساس می کرد که آن چه در ذهن او جریان دارد خیلی دور از حال و هوای شاد این زوجی ست که سایۀ کوچک ترین تکۀ ابری روی سر آنها دیده نمی شود و وقتشان را صرف مسائل و مشکلات هستی شناسی زنی که در دو هزار سال پیش مرده است نمی کنند و از زمان حال لذت می برند، بی آن که خودشان را به خاطر اسرار هستی خسته کنند. نتیجه این که خودش را در موقعیتی نمی دید که بتواند با آنها هماهنگی داشته باشد، از یک سو می دانست که از دید آنها او فردی ست بی مفهوم و حتی زائد، و از سوی دیگر می ترسید که نزدیکی و آشنایی با آنها موجب شود که چشمان روشن و سرشار از شادی آنها در افکارش نفوذ کرده و با عبور از جدارۀ ذهنش به افکار درونی او پی ببرند و تصور کنند که او از سلامت روانی کامل برخوردار نیست. به همین دلیل به اتاق خودش بازگشت و مثل شب گذشته اندکی جلوی پنجرۀ به تماشای دامنۀ ارغوانی وزوو ایستاد و سپس به تخت خواب رفت. در اثر خستگی زیاد طولی نکشید که به خواب رفت و این بار خواب فوق العاده ابلهانه ای دید: در مکانی نامعلوم گرادیوا زیر آفتاب نشسته بود و به قصد شکار مارمولک با شاخه ای علف در حال بستن گره بود و ه زمان می گفت : «خواهش می کنم ساکت باش، همکار من حق دارد، شیوۀ واقعا مؤثری ست، و آن را با مهارت کامل به کار برد...» در همان حالی که خواب می دید، نوربرت هانولد به این امر آگاه بود که خواب او کاملا ابلهانه است و به هر طرف می غلطید که خودش را از آن رها کند. سرانجام به کمک پرنده ای نامرئی که صدایی شبیه به خنده از خودش خارج ساخته بود، مارمولک را به منقارش گرفت و رفت، پس از این دیگر چیزی باقی نماند.

 

وقتی بیدار شد، صدایی را به یاد آورد که دیشب شنیده بود و می گفت «در بهار گل های رز هدیه می کنند»، در واقع این جمله را وقتی به یاد آورده بود که از پنجره نگاه می کرد و نگاهش به بیشه زاری پر از گل های سرخ افتاده بود. گل ها از همان نوعی بودند که روی جلیغۀ آن زن جوان دیده بود. وقتی از هتل خارج شد، اولین کاری که کرد این بود که فورا چند شاخه از این گل ها چید و بوئید. می بایستی چیز خاصی در این گل ها وجود داشته باشد، چون که نه تنها بوی آنها او را مسحور ساخته و احساس عجیب و غریبی به او دست داده بود، به طوری که گویی عطر این گل ها او را حال خلسه فرو می بردند، و دست کم او را از نگرانی رویایی با نگهبانان در ورودی پمپئی آزاد ساخته بودند. برای رفتن به پمپئی مثل معمول برای همگان و بر اساس قوانین رایج به جمع سیاحان پیوست و بهای ورودی را را نیز برای دو نفر پرداخت تا حساب دیروزش تصفیه شود و بدون تأخیر راهی را در پیش گرفت که از گروه سیاحان فاصله می گرفت. دفتر طراحی کاخ مله آگر را با خود آورده است و البته به انضمام سنجاق سینۀ سبز و گل های سرخ که عطر آنها موجب شده بود که صبحانه اش را فراموش کند. افکارش در زمان حال نمی گنجید و با تمام نیرو روی ساعت نیم روز متمرکز شده بود. ولی تا فرا رسیدن ظهر، ساعت بازگشت ارواح، هنوز خیلی وقت باقی بود و به همین علت بی وقفه از این کاخ به آن کاخ می رفت و می آمد، و در هر صورت به تمام اماکنی که فکر می کرد روز محل رفت  آمد گرادیوا بوده و هنوز هم به آنجاها رفت و آمد می کند، سرکشی می کرد. به این ترتیب شکافی در فرضیۀ اولیه او ایجاد شده بود، زیرا او معتقد بود که گرادیوا تنها در ساعت ظهر یعنی موعد بازگشت ارواح و اشباح می تواند در این جا حضور پیدا کند، ولی حالا فکر می کرد که شاید در ساعات دیگری از روز و حتی شبانه زیر نور ماه نیز آزادی رفت و آمد داشته باشد. آن چه که به شکل معجزه آسایی بر چنین فرضیه ای صحه می گذاشت، عطر گل هایی بودند که به مشام او می رسید، ولی افکار او اندک اندک چنین احتمال و اطمینانی را از نظریات فرضی او حذف کردند. در واقع او هیچ گاه روی نظریه ای از پیش ساخته شده پا فشاری نمی کرد و بر عکس به هر گونه نظریۀ انتقادی میدان می داد تا مسئله بسط پیدا کند، بنابراین این بار نیز مورد مشابهی پیش آمده بود و رد نظریه در عین حال هم منطقی به نظرش می رسید و هم قابل قبول. تنها پرسشی که برای او مطرح شده بود، این بود که می خواست بداند هنگام ملاقات با زوئه-گرادیوا آیا دیگران هم مثل او قادر به دیدنش هستند یا اینکه او تنها فردی ست که واجد چنین قدرتی ست؟ فرضیه اوّل را نمی توانست ندیده بگیرد و تا حدی واقعی به نظرش می رسید که آن چه را که آرزو می کرد، به ضد آن تبدیل می شد و تمام آرامش خاطر او بر هم می زد. زیرا این احتمال که دیگران بتوانند کنار زوئه-گرادیوا بنشینند و با او گرم بگیرند، عالم باطنی او را دچار طغیان می کرد : تنها او مجاز بوده، و در هر صورت کاشف اولیۀ گرادیوا خود اوست، در حالی دیگران تنها نقش برجستۀ او را دیده اند. او هر روز نقش برجسته را تماشا می کرده و در درونش پذیرای گرادیوا شده است. و به عبارت دیگر نوبرت هانولد با نیروی هستی خود در نقش برجسته دمیده، به طوری که گویی این او بوده است که به آن زندگی بخشیده و بدون او چنین موجودی هرگز نمی توانست وجود داشته باشد. به همین علت فکر می کرد که تمام گرادیوا قانونا به او تعلق دارد و تا جایی که حق قانونی اوست که آن را به شکل انحصاری در اختیار خود گیرد.

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت توسط ترجمه توسط حمید محوی |